X
تبلیغات
کاش می شد عشق را تفسیر کرد

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

 


   هيچ وقت يادم نميره  اغاز ترم جديد بود

   با برو بچ زير الاچيق دانشگاه نشسته بوديمو با هم صحبت ميکرديم

    که صداي دزد گير ماشين حواس مارو به خودش جلب کرد

   برگشتيم به سمت ماشين واي اين ديگه کي بود

   همه مات موندن تو عمرم پسر به اين خوشگلي نديده بودم
 

   کنار بنزش ايستاده بودو سعي ميکرد صداي دزدگيرشو

 

    که ظاهرا" قاطي کرده بود قطع کنه 

     بعد از اين که صدا قطع شد يه نگاهي به ما کرد و

   با لبخند گفت :عذر مي خوام اگه صداش اذيتتون کرد

  قبل از اين که ما بگيم خواهش مي کنيم اين چه حرفييه

   يا از اين چرتو پرتا بر گشت و رفت

  سمت رفيقاش که همه مثل خودش بودن همه ساکت شديمو

  به فکر رفتيم اصلا" يادمون رفت که راجع به

  چي حرف ميزديم موضوع بحثمون تغيير کرد به تعريف از جذابييت

   اون اقا پسر که اسمشو گذاشتيم خوشگله

  چند روز گذشت تا اينکه دباره خوشگله رو ديدم و مثل قبل

   ديوونه شديم اينقدر خوشگل بود که دلت نمي خواست ازش چشم برداري

  اون روز يعني دومين باري که خوشگله رو ديديم تصميم  گرفتيم

   که يکي مخشو بزنه و سر اين موضوع شرت بندي کرديم 

   هر وقت که ميديديمش  هر کدوم به نحوي قرو فر ميومديم

   اما اقا انگار نه انگار که ما وجود داريم

  اکثر اوقات هم داشت با موبايلش صحبت مي کردو با صداي بلند مي خنديد

  واي که چقدر صداي خندش قشنگ و مردونه بود

   خيلي دلم مي خواست بدونم داره با کي حرف ميزنه

  خلاصه چند وقتي گذشتو ما موفق نشديم خودمونو بهش نشون بديم

  يه روز نزديک دانشگاه داشتم از خط رد ميشدم

  نصف راهو اومده بودم سمت چپمو نگاه کردم  ديدم

   يه ماشين با سرعت داره نزديک مي شه و هي چراغ ميده

  خوب نگاه کردم / خوشگله بود با ديدنش به جاي فرار ايستادمو

  نگاه کردم ترمز کرداما خوب جواب نداد زد به من

   منم افتادم اما  سرعتش کم بود

  با سر عت پياده شدو بلندم کردو گفت: حالت خوبه؟

   گفتم: اره چيزيم نشد خوبم

   گفت: پاشو ببرمت دکتر هر چي گفتم حالم خوبه قبول نکرد و گفت:  

   عيب نداره مطمئن مي شيم سوار ماشين شدمو حرکت کرديم

  بين راه از تو ايينه نگام کردو گفت:

   دختر اين چه کاري بود چرا يهو ايستادي؟

   گفتم: ببخشيد ترسيده بودم سرشو تکان دادو گفت :

  شانس اورديم  طوري نشد

  بعد از چند دقيقه پرسيد:دانشجوي همين دانشگاهي؟

   يک لحظه اعصابم خورد شد

  ما داشتيم خودمونو مي کشتيم اما اقا انگار اولين بار بود منو ميديد/ گفتم :

   اره برا ي اينکه جبران کرده باشم  گفتم:شما چطور؟

  يه نگاهي بهم کردو گفت اره / ترم اولي؟! گفتم چطور مگه؟

  گفت : احتمالا" ترم اولي که تا حالا منو نديدي !!!!!!!!!

  از عصبانييت جواب ندادم/ به نظرم ادم مغروري اومد

  بعد از چند ثانيه گفت :جوابمو ندادي/

   يه نگاهي ببهش کردمو گفتم اره ترم اولم

   خنديدو چيزي نگفت مرموز مي خنديد

   داشتم ار بي خياليش حرس مي خوردم

  به مطب که رسيديم درو باز کرد منم پياده شدم

  دکتر بعد از چکاب گفت چيزيم نشده

  دباره حرکت کرديم پرسيد :دانشگاه ميرم گفتم:

   اره بين راه ايستادو دو تا راني خريد

  يکيشو سمت من گرفتو گفت:

  بگير حتما" فشارت اومده پايين تشکر کردمو گرفتم

  اسممو پرسيد گفتم: اول شما بگين گفت چرا؟! گفتم:

   چون من کوچيکترم گفت: باشه اسم من نادره حالا تو/

  اسممو که گفتم دباره يه لبخند زدو گفت:تو کوچيکتري اما من از تو زرنگترم

   اسمم امير تو اول اسمتو گفتي

   هر چي گفتم بي شک بايد انجام بشه دباره خنديد

  حسابي حرسم گرفته بود خيلي مغرور بود

  بعد از چند دقيقه نگام کردو گفت ازت خوشم اومده باهام رفيق مي شي؟

   اين حرفو خيلي بي مقدمه گفت/ گفتم چي؟ گفت  :

   باهام رفيق مي شي؟گفتم: چرا همچين چيزي رو ازم مي خواي گفت:

   گفتم که ازت خوشم اومده/ اول خواستم خيتش کنم بگم نه
 

   اما چون منتظر همچين لحظه اي بودم گفتم:

   بايد فکر کنم گفت: مي توني قبول نکني

  اما همين الان بايد جوابمو بدي با اندکي مکث گفتم: باشه قبول مي کنم

  پشت يه کارت شمارشو نوشتو بهم داد

  بدون توجه به اين که به پسر خالم قول ازدواج داده بودم

   شماررو ازش گرفتم/

   به دانشگاه که رسيديم پياده شدم بعد از خداحافظي

    به سمت کلاس رفتم و قضيه رو از سير تا پياز برای دوستام تعريف کردم

   اول باور نکردن اما وقتي لباس خاکي من و

   شماره رو ديدن باور کردن که شرتو بردم

   خونه که رسيدم براي امير زنگ زدم و باهاش صحبت کردم

    خيلي ريلکس صحبت مي کرد

   شماره موبايلمو بهش دادم و گاهي اوقات اون بهم زنگ ميزد

    و گاهي من/ تو دانشگاه هم اکثرا"

   با هم بوديم يه روز امير بهم زنگ زدو گفت:

    مياي با هم بريم  برا نهار بيرون خواستم قبول نکنم که گفت :

   نه بياري خدا حافظ براي هميشه

   دلم نمي خواست از دستش بدم يه جورايي بهش معتاد شده بودم

   با اينکه هميش با من ساز مخالف ميزد بازم ازش خوشم ميومد

   خلاصه اون روز باهاش رفتم تو رستوران غذا سفارش داديمو

    با هم صحبت ميکرديم خيلي جذاب بود مني که به هر کس باج نمي دادم

   در مقابل امير همش کم مياوردم و متيع بودم تا نکنه قهر کنه

    و رابطمون قطع بشه چون اصلا" براش مهم نبود

    خيلي راحت/ بي خيال همه چيز مي شد و براش فرق نمي کرد

   خلاصه اون روز مشغول صحبت بوديم  که چشمم

    به پسر خالم بهروز افتاد که با هم نامزد بوديم

   داشت وارد رستوران مي شد

  تا رفتم رومو بر گردونم متوجه من و امير شد

  چند لحظه مکث کرد بعد به سمت ما حرکت کرد

   داشتم سکته مي کردم به ما که رسيد

   با عصبانييت به من نگاه کرد و گفت:

  اقا کي باشن؟ تا رفتم چيزي بگم امير بلند شدو گفت:

   درست صحبت کن  اصلا" به تو چه؟!

   بهروز دباره یه نگاهی به من کرد با صدای بلند تر از قبل گفت:

   با تو ام می گم این عوضی کیه؟

  لال شدم و چیزی نگفتم که امیر با بهروز گلاویز شد

   و گفت عوضی جدو ابادته اصلا"

   من عشقشم تو رو سننه برو کنار بزار باد بیاد و محکم حولش داد به عقب

   وای یه ابرو ریزی شده بود که نگو و نپرس

  بهروز با عصبانییت به سمت امیر اومدو

  محکم زد تو صورت امیر  و گفت: چه غلتا و دعوا اوج گرفت

   نمی دونستم طرف کدومشونو  بگیرم

  فقط سعی می کردم جدا شون کنم که

   مردم به کمکم اومدنو جداشون کردن

  امیر یه نگاهی به بهروز کردو گفت :

  به هم میرسیم و با عصبانییت از رستوران خارج شد

  با ترس به سمت بهروز که روی صندلی نشسته بود رفتم

  دوستش داشتم اما داشتم بهش خیانت می کردم

    واقعا" لایق سرزنش بودم کنار بهروز نشستم وگفتم:

 

  بهروز باور کن ما با هم رابطه ای نداریم

   بهروز با خشونت نگام کردو بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت

  با ناراحتی به سمت خونه رفتم با خودم تصمیم گرفتم

   دیگه کاری با کاره امیر نداشته باشم و

   از این که بهروز چیزی بهم نگفت داشتم می سوختم

    نزدیکای شب امیر برام زنگ زد اما من جوابشو ندادم/

   از  اون طرف هرچی برای بهروز زنگ میزدم جواب نمیداد

    چند روزی گذشت و من اصلا: به امیر حتی نگاه هم نمی کردم

    یک روز امیر سد رام شدو گفت:

    می خوام باهات صحبت کنم اما من بی تفاوت حرکت کردم

   دباره گفت:خواهش می کنم وایستا گفتم :

   امیر برو همه چیز بین ما تمام شده/امیر گفت:

    یعنی چی؟بیا بریم تو ماشین صحبت می کنیم /

   خواهش می کنم حرفامونو میزنیم

   دوست نداشتی ادامه بدی مزاحمت نمی شم

   اینقدر اسرار کرد که قبول کردم  تو ماشین که نشستم

    امیر رفت و بادو تا رانی بر گشت و گفت :

  بخور گفتم میل ندارم گفت: لوس نشو دیگه بخور

   یه مقدار از رانی را خوردم و امیر شروع کرد

  به حرف زدن و هی سعی می کرد منو از ناراحتی در بیاره

   یه لحظه چشام سیاهی رفت

  دیگه صدای امیرو نمی شنیدم

  دلم می خواست بخوابم و دیگه چیزی نفهمیدم تو رانی یه چیزی ریخته بود

  وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت دراز کشیدم

   دستو پام هم به تخت بسته
 

  لباس تنم نبود خوب که چشامو باز کردم/

  وای چی میدیدم همه چیز مثل یه خواب بود
 

  بهروز روبروی من روی صندلی بسته بود

   دیگه دست خودم نبود داد زدم

  کثافتا دستمو باز کنید با داده من امیر وارد اتاق شد

   با لبخند نگام کردو گفت:
 

  به به ساعت خواب بیدار شدی؟

   گفتم دستو پامو باز کن گفت :

  باز می کنم اما الان نه واسه این اقا نمایش دارم

  به بهروز نگاه کردم یه سر تکون دادو چشماشو بست

  وقتی دیدم بهروز هیچ دفاعی نمی کنه فهمیدم هیچ راهی نیستو

   باید تسلیم بشم ساکت شدمو فقط گریه می کردم
 

  وبه امیر بد بیرا می گفتم امیر رفت بیرون و بعد از چند دقیقه

  با دو تا از رفیقاش با یه وضع بدی وارد اتاق شدن

   حالا دیگه فقط جیغ می زدم  و بهشونفهش میدادم

  یکی از دوستاش به سمت بهروز رفتو مجبورش می کرد نگاه کنه

  وبا اون یکی افتادن به جون من از بس

  جیغ و داد کردم صدام گرفت و بی حال شدم

  بهروز با دیدن این صحنه هی سرشو می کوبید به دیوار

   اونقدر محکم میزد که دیوار خونی شد

   وقتی به قول خودشون نمایش کثیفشون تمام شد

   صدای یکیشونو شنیدم که گفت:
 

  مرده... به زور چشامو باز کردم در مورد بهروز می گفتن

   بی حال روی صندلی افتاده بود

   از گوشه ی دماغش خون اومده بود بیچاره اینقدر

   از روی ناچاری سرشو کوبید به دیوار که ضربه مغزی شد 

  با دیدن اون صحنه از حال رفتم وقتی به هوش اومدم

    تو بیمارستان بودم صدای گریه و جیغ میومد

  یه مقدار فکر کردم یادم اومد بهروز من مرده

   و من مقصر بودم واسه اون گریه می کردن

   اشکم بی اختیار چکید  پرستار اومد بالای سرم

   پشت سرش مامانو بابام هم اومدن/

   هی با گریه ازم پرسیدن چه اتفافی افتاده چی می تونستم بگم

   فقط گریه می کردم

   پلیس اومدو همرو بیرون کرد همه چیزو براش تعریف کردم 

   مشخصات کامل امیرم بهش دادم رفتن دنبالش 

   پیداش نکردن دانشگاه هم  نمی رفت رفتن خونش اونجا هم  نبود

  خواستن ممنوع خروجش کنن اما  از ایران خارج شده بود 

   به هر نحوی بود بعد ازیه مدت پیداش کردن

  (داستانش طولانییه/ سانسور می کنم) 

  حالا کاری نداریم چه به روزش اوردن گفتنش فایده ای هم نداره

  مهم اینه که چه به روز منو خانوادم اومد

 بهروز رفتو تمام خوشیهامو برد وهنوز با گذشت چند سال 

  خودمو به خاطر اشتباهم سر زنش می کنم

  وخودمو قربانیه اصلی این ماجرا میدونم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:9  توسط نگار  | 

 

 تاحالا  فکر کردي؟!

 خيلي وقتا پيش مياد يه مطلب جالب مي خونيم اون لحظه برامون عجيبه

 يه مقدار بهش فکر مي کنيم بعد از ياد ميبريمش

 بدون اينکه اونو ملکه ي ذهنمون کنيمو ازش درس بگيريم.......

 چرا فکر مي کنيم که مرگ فقط مال همسايست!!!!!!!!!!!!!

 

 اين فقط يک داستان نيست  .......

                                          خوب گوش کن ! صداي زنگ خطره!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:4  توسط نگار  | 

 

 سال سوم گرافيک  بودم اولين روز بعد از تعطيلات عيد بود تو

  کلاس با برو بچ نشسته بوديم که مارال اومد تو کلاس

 همه خشکمون زد مخصوصا" من چشمام گرد شده بود

 با تعجب گفتم: مارال ازدواج کردي؟

   مارال با لبخنداومد کنارمون و گفت: اره

   گفتم کي؟ چه بي خبر؟ با کي؟ گفت : با افشين

    گفتم : چي افشين؟؟!!!!گفت  :اره /  دهم عيدم جشن عقدمون بود

   باورم نمي شد افشين کجا مارال کجا؟؟!

   مارال با اافشين  از طريق چت اشنا شده بود افشين

    از يه خانواده ي سرمايه دار و با پرستیژ بود تو جردن

    اما مارال از يه خانواده ي معمولي  تو پایین شهر

    از نظر چهره هم افشین خيلي خيلي از مارال سر بود

    من که فکرشم نمي کردم افشين مارالو براي ازدواج قبول کنه

    خلاصه هممون کلي تعجب کرديم اون روز گذشت

    و قتي زنگ خونه خورد و ما به سمت خونه ميرفتيم

    متوجه افشين شدم که به الگانس سفيدش تکيه داده /

     دروغ چرا يک لحظه به مارال حسوديم شد مگه من چيم از مارال کمتر بود

    با دیدن مارال درو براش باز کردو مارال سوار شد برامون دست تکون دادو رفت

   همينطور به سمت خونه ميرفتم و تو دلم به مارال فکر ميکردم

    که چشمم به کافينت افتاد يک لحظه وسوسه شدم و با خودم گفتم

   اگه مارال تونست همچين فرديرو شکار کنه منم مي تونم مگه چيم ازش کمتره

    من هم ازش خوشکل ترم هم وعضمون بهتره /بي اختيار به سمت کافينت رفتم

   آيدي نداشتم از رئيس کافي نت خواستم برام ايدي درست کنه 

    بعد از اين که آيدي ساخته شد باهاش وارد رم شدم چند لحظه صبر کردم

  تا چند تا پيام برام اومد يکيش نوشته بو کامي 24/يکيش ساسان23/ و اون یکی بابک 26

   دودل بودم جواب کودومو بدم بي اختيار دستم به سمت  پيام بابک رفتو سلام کردم

   ازم خواست خودمو معرفي کنم منم معرفي کردم خيلي از اسمم خوشش اومده بود

   فوق ليسانس زبان بود مهندسي ساختمانم خونده بود و بچه ي نياوران بود

    ازم خواست بهش وب بدم راستش بلد نبودم چون اولين بار بود که چت مي کردم

  اما روم نشد بگم بلد نيستم گفتم اول با هم اشنا مي شيم بعد حضورا" همو مي بينيم

  قبول کرد و گفت باشه پس منم خودمو  الان بهت نشون نميدم

  با اين که خيلي دوست داشتم ببينم چه شکليه به خاطر دروغي که گفته بودم

   مجبور شدم قبول کنم

  اون روز خيلي با هم صحبت کرديم بابک فرد شوخ و باهالي بود از چت کردن باهاش

   خيلي لذت بردم اونم از من خيلي خوشش اومده بود

  ديگه خيلي ديرم شده بود وقتي داشتم از ش خداحافظي ميکردم

  بابک شماره همراهشو برام نوشت و گفت هر وقت اومدي نت يه زنگ بزني منم ميام

  بعد از نوشتن شماره خداحافظي کردم و به سمت خونه راه افتادم.

  اون روز فقط به بابک فکر ميکردم روز بعد هم بعد از اينکه زنگ

   مدرسه خورد به مخابرات رفتم و شماره ي بابکو گرفتم

  بعد از چند تا بوق بابک گوشي رو برداشت: بله بفرماييد  گفتم : سلام

  بابک گفت: سلام  بفرماييد شما؟ خودمو معرفي کردم وقتي منو شناخت

 خيلي خوشحال شدو بهم گفت که منتظر زنگم بود

 ازم پرسيد که ميرم تو نت  یا نه؟ گفتم اره براي همين زنگ زدم

 بابک گفت: باشه تو برو منم تا پنج دقيقه ي ديگه ميام

 گفتم باشه من منتظرم و بعد خداحافظي کردم و به سمت کافي نت راه افتادم 

  منتظر موندم تا بالاخره بابک روشن شد دقيقا" سر پنج دقيقه از اين خوش قوليش

  خيلي خوشم اومد

 دباره سلام کردم جوابمو داد و حالمو پرسید تشکر کردم  ازم پرسید:کی می تونم  ببینمت؟

 گفتم عجله نکن وقتش که شد خودم خبرت می کنم /

  گفت:اما من دیگه طاقت ندارم می خوام هر چه سریعتر ببینمت

 این حقمه که بدونم با کی دارم صحبت کنم بد می گم؟

 گفتم نه درست می گی اما اگه من ازت خواهش کنم یه مقدر صبر کنی چی؟

 اخه ما تازه یه روزه که باهام اشنا شدیم هنوز دقیق همو نمی شناسیم ؟

 گفت درسته اما  می شه این کارو کرد اول همو ببینیم اگه خوشمون اومد

  بعد باهم بیشتر اشنا می شیم

 چطوره؟! چند لحظه مکث کردم و گفتم:  فردا زنگ میزنم جوابشو بهت میدم

 قبول کرد /صحبت های اون روزمونم تمام شد و خداحافظی کردیم و من اومدم خونه

 کل اون روزو دو دل بودم که قبول کنم یا نه ترسیدم اگه قبول نکنم بابک بی خیالم بشه

 صبح شد و من برای بابک از مخابرات سر کوچمون زنگ زدم انتظار داشتم

  اون وقت روز خواب باشه

 اما بلعکس بیدار بود  گفتم چقدر سحر خیزی؟ خندیدو گفت :خانمی زندگی خرج داره دیگه

 برای اینکه پول در بیاری باید بری سر کار برای اینکه بری سر کارم باید سحر خیز باشی

  بد می گم؟خندیدم گفتم نه کاملا" درست می گی

  گفت: خوب خانم بفرمایند که این انتظار ما کی بالاخره به اتمام میرسه

  گفتم بعد از ظهر خوبه؟گفت:عالیه اما چه ساعتی و کجا؟گفتم اونو دیگه تو بگو/

  گفت: اختیار داری خانمی هر جا شما بفرمایید ما فرمان برداریم گفتم:

  ساعت پنج کافی شاپ(...)

   خوبه؟ گفت: عالیه مشتاقانه منتظرتم/ گفتم: چطوری بشناسمت؟

  گفت: یه شاخه رز میگیرم دستم خوبه گفتم:اره خوبه/ بعد باگفتن دیرم شده خداحافظی کردم.

 بعد از مدرسه رفتم خونه بعد از ناهار و کمی استراحت به مامانم گفتم می خوام برم

  کتابخانه اونم اجازه داد /بعد رفتم یکی از بهترین لباسامو پوشیدم یه مقدار ارایش کردم

 خداییش خوشگل شده بودم بعد حرکت کردم خیلی استرس گرفته بودم

  بالاخره ساعت پنج وپنچ دقیقه

 به کافی شاپ رسیدم پایین چند نفر نشسته بودن اما هیچ کدومشون گل رز نداشتن

 رفتم طبقه ی بالا/ وای دیدمش دقیقا" روبروم نشسته بود بلوز مشکی اندامی آستینشو تا

 آرنج تا زده بود و شلوار مشکی  مو های لخت و مشکی چشمای توسی و متالیک

 صورت زیبا و جذاب و بدون عیب اما به جای یه شاخه رز یه دسته رز اتشین رو میز بود

 یه لحظه شک کردم نکنه خودش نباشه دورو ورم و نگاه کردم کسی جز اون نبود همینطور

 مات نگاش میکردم با دیدنش سست شده بودم /

 با دیدن من از جاش بلند شد وای چه قدو هیکلی

 داشت دیگه داشتم از پا میافتادم تو هپروت بودم که با صدای قشنگ و مردونش

 اسممو صدا زدو گفت:(.....)خودتی؟! دیگه مطمئن شدم که خودشه

 اروم گفتم بله خودمم /با لبخند گفت: عزیزم چرا ایستادی بیا بشین

 ارام ارام به سمت بابک رفتم صندلی رو برام کشید کنارو نشستم

  تمام بدنم میلرزید سرخ شده بودم تو چشام نگاه کردو گفت حالت خوبه ؟!

 گفتم مرسی خوبم/ گفت: نه مثل اینکه زیاد خوب نیستی چیزی شده؟

 گفتم راستش اولین باره به یه پسر قرار میزارم  یه مقدار میترسم

 خنده ی شیرینی کرد و گفت: خوب منم اولین بارمه ! این که ترس ندارمه

 کاری نمی خوایم بکنیم چند کلمه صحبت می کنیم بعد میریم

 خانمی تا من پیشتم از هیچ چیزی نترس خوب؟

 خندیدم و گفتم باشه/با لبخند نگام کردو گفت مرسی از این که اومدی

 حالا بگو ارزش دیدن داشتم یا نه؟

 می خوام رک حرفتو بزنی اگه خوشت نیومده راحت بگو گفتم:

   پسر به این خوبی مگه می شه کسی خوشش نیاد؟!!!

  شما چطور؟ سرشو به من نزدیک کردو گفت: می خوام یه اعترافی بکنم

  فکر نمی کردم اینقدر خوشکل باشی

 لبخند زدم و گفتم مرسی لطف دارین  خیلی جدی گفت: نه اصلا" من عادت ندارم

  الکی به کسی لطف کنم واقعیتو گفتم دباره لبخند زدم و چیزی نگفتم:

  گارسون اومدو نوشیدنی سفارش دادیم کلی با هم حرف زدیم خیلی قشنگ

 حرف میزد بابک شماره ی اتاقشو برام نوشت /بعد از این که حرفامون تمام شد

  بلند شدیم که بریم بابک ازم خواست که منو برسونه اول قبول نکردم

  اما خیلی اسرار کرد مجبور شدم قبول کنم بابک رفت و در ماشینشو باز کردو

 منتظر من شد وای یه بی ان وه مشکی  بابک در ماشین و برام باز کرد

 باورم نمی شد همه چیز مثل یه خواب بود   سوار شدم بین راه بابک حرف میزدو

 من مات نگاش میکردم خیلی خوشگل بود

 از این که باید ازش جدا می شدم دلم گرفت ولی از روی ناچاری خدا حافظی کردم

 بابک اخرین لحظه که داشت ازم جدا میشد دستمو گرفت وگفت منو منتظر نزاریا

 طاقت ندارم حتما" زنگ بزن با گفتن حتما" ازش جدا شدم و بابک حرکت کرد

 یه جا ایستادمو دور شدنشو تماشا کردم هر لحظه که دورتر می شد

 احساس می کردم بیشتر دلتنگشمی شم اون روز و روز های دیگه هم گذشتن

  روزی دو سه بار با بابک صحبت می کردم امتحانات ترم

 نزدیک شد اصلا" درس نمی خوندم کارم این شده بود یا به بابک فکر کنم

  یا باهاش صحبت کنم دو روز مونده بود به امتحان زبانم بهم گفت:

  اگه بخوام می تونه باهام کار کنه منم که از خدام بود

 با بابک  باشم قبول کردم مثل همیشه یه خالی دیگه بستم و با بابک قرار گذلشتم

  بیاد دنبالم قرار شد برم خونشون گفته بود مامانم خونست منم با خیال راحت رفتم

 خیلی بهش اعتماد داشتم

 بالاخره بابک اومد دنبالمو رفتیم خونشون وارد حیاط شدیم

 یه حیاط بزرگ و پر گل یه استخر بزرگ و قشنگم

 وسطش بود دورو ور حیاط چند تا آلاچیق داشت با هم وارد خانه شدیم

 یه خونه ی بزرگ ودوبلکس ومدرن با وسایل لوکس و شیک بابک مادرشو صدا زد

 ویه خانم خوشگل و با گلاس وارد اتاق شد با لبخند به سمت من اومدو گفت :

به به عروس گلم خوش اومدی عزیزم بابک جان بیارش تو چرا دم در نگهش داشتی

 سلام کردم و باهاش دست دادم روی مبل نشستم مادر بابک گفت :

 عزیزم راحت باش مانتو در بیار هوا گرمه

 مانتومو در اوردمو دباره نشستم بابک گفت مامان اگه اجازه بدین ما بریم سر درسمون

 زیاد وقت نداریم میوه و شربتم بی زحمت خودتون بیارین مصطفی نیاد بالا(خدمتکارشون)

 مادرش گفت: چشم عزیزم شما رحت باشین از مادرش عذر خواهی کردم و بلند شدم 

 از پله رفتیم بالا تا به اتاق بابک رسیدیم رفتم تو اتاقو روی مبل نشستم بابک

 روی تخت نشست و نگام می کرد گفتم: مادر مهربونی داری بهت تبریک می گم

  گفت: مرسی عزیزم لطف داری همین لحظه در باز شدو

 مادر بابک با میوهو شربت و شیرینی وارد اتاق شدو گفت:

 بابک جان از مهمانت پذیرایی کن تشکر کردم

  با گفتن: خوب من مزاحمتون نمی شم چیزی خواستین حتما" بگین از اتاق خارج شد

 بابک بهم اشاره کرد بیام پیشش بشینم منم بلند شدم

 و رفتم کنارش وقتی ایستاده بودم براندازم

 کردو گفت هیکلت بدون مانتو خیلی جالب تره لبخند زدمو نشستم

 بابک شربت داد به دستمو

 چون خیلی تشنم بود خوردم بعد گفت میوتو بخور تا بریم سر درسمون گفتم: میل ندارم 

  کتابامو در اوردم بابک عین بچه ها رو تخت دراز کشیدو گفت راحت باش

 منم مثل بابک دراز کشیدم  وشروع به خوندن کتاب کردیم

 و من به جای اینکه به کتاب نگاه کنم به  بابک نگاه می کردم بابک

 یه لحظه تو چشام نگاه کردو گفت: چیه عزیزم حواست اینجاست گفتم اره

 گفت نه نیست کتابو بست و گذاشت کنار و گفت چیز دیگه ای نیاز داری گفتم نه!!!!!!!!!!

 گفت :چرا!داری اما نمیدونی چی همونطور که دراز گشیده بود بغلم کرد  اول چیزی نگفتم

 بابک منو بر گردوندو اومد روم گفتم بابک داری چیکار می کنی تو چشام نگاه کرد

 چشاش پره خون شده بود اروم گفت:هیس!!!!!! 

  وشروع کرد لبامو خوردن حالم داشت بهم می خوردم

 اونقدر سنگین بود که نمی تونستم تکون بخورم بعد دباره نگام کردو گفت:

  همینو می خواستی؟ گفتم بابک کافیه برو کنار گفت:

  نمی شه دیگه دست خودم نیست گفتم: یعنی چی می گم برو کنار

 بدون توجه رفت سراغ لباسم خواستم نزارم اما نشد و اون راحت کار خودشو میکرد

  گفتم بابک برو تا داد نزدم فقط یه خنده ی کوتاه کردو دباره مشغول شد 

  کل لباسمو کنده بود داشت لباس خودشو در میاورد دیگه چاره ای نداشتم

  جز این تسلیم شم چشمامو بستم صدای باز شدن در اومد

  چشامو باز کردم مادر بابک بود خوشحال شدم گفتم الان یه چیزی بهش می گه

 دیدم با لبخند نگام کردو گفت بابک جان چیزی نیاز نداری ؟

  بابک داد زد نه گم شو بیرون مادرش رفت و در و بست  یه لحظه دادم رفت هوا

  بابک عین وحشیا (................)منم از درد فقط جیغ میزدم یه لحظه

 احساس کردم یه چیزی درونم شکست انگار تمام قصه های دنیا رو ریختن تو دلم

 اون اتفاقی که نباید میفتاد

 با ساده لوح بودن من افتاد حالا دیگه فقط گریه می کردم  وقتی بابک

 کارش تمام شد خودشو کشید کنار نا نداشتم بلند شم تو همون حالت

 بهش بدو بیرا میگفتم و به خودم فهش میدادم بابک بلند شدو

  با وقاهت تو چشام نگاه کردو گفت چته اتفاقی نیافتاده که اینطور مور مور می کنی

  اه کوفتمون کردی گفتم عوضی باز می خواستی چی بشه؟

  حالا چه خاکی تو سرم بریزم  گفت: اگه قول بدی هفته ای یه بار مال من باشی

   منم کاری می کنم که مشکلی پیش نیاد خیلی عصبانی شده بودم با

  مشت به جونش افتادم بابک حولم دادو گفت یکی بیاد این دیوونرو از اینجا ببره

  و از اتاق رفت بیرون با گریه لباسمو پوشیدم  یک دفعه یه مرده 35/40 ساله اومد تواتاق

  و گفت راه بیافت بریم خواست دستمو بگیره گفتم ولم کن کثافت و راه افتادم

   نه تو سالن نه تو حیاط هیچ کس نبود سوار ماشین شدم بین راه بی اختیار

  در ماشینو باز کردمو خودمو پرت کردم بیرون چون از اینکه چه اتفاقی

   قراره برام بیافته می ترسیدم

  دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم مامانمو دیدم که گریه می کنه

   و می گه دختر چه بلایی سر خودت اوردی حالا چه خاکی تو سرمون کنیم 

   کجا رفتی این بلا رو سرت اوردن پرستار

 مادرمو بزور بردبیرون دست و پام شکسته بود خیلی درد داشتم اما

 این درد از درد درونم بیشتر نبود از فکر اینکه مامانم همه چیزو فهمید

  داشتم دیوانه می شدم  یه لحظه ارزوی مرگ کردم

 بعد اون ماجرا خیلی رد بابکو گرفتم اما پیداش نکردم که نکردم

  تازه بعد از یک ماه گندش درو مد که باردارم هستم  آتیشی که مثلا"

 داشت خاموش می شد دباره شعله ور شد مامانم راه میرفت نفرینم می کرد

  و منو باعث ابرو ریزی میدونست /اون بچه ی بیگناه رم

 بر خلاف میلم از بین بردم و از اون به بعد شب و روزامو با خاری

 و سر افکندگی گذروندم از همه جالب تر خبری بود که بعد از چند

 ماه شنیدم افشین نامزد مارالو با چند تا دختر گرفتن اونم بعد از اون ماجرا

  به یه کشور دیگه رفت و دیگه خبری ازش نشد اینم عاقبت اینطور

  آشنایی ها و ای کاش هیچ کس  هیچ وقت تجربش نکنه.............

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط نگار  | 

عشق

 

 زندگي پر از صداي پاي كسانيست كه

                             همانطور كه تو را مي بوسند

                   طناب دارت را مي بافند...........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:3  توسط نگار  | 

 

  آرزو دارم شبي عاشق شوي...                                                 

                      آرزو دارم بفهمي درد را...                                             

                                     تلخي برخوردهاي سرد را...                       

   مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني...                  

                                مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني..  

     مي رسد روزي که شبها در کنار عکس  من                                                                     

                              نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 19:54  توسط نگار  | 

 

 تا حالا شده فكر كنيد ابراز علاقه ي يكي از روي ترحم و دلسوزيه
  و اين باعث بشه كه ازش متنفر بشيد ؟!
 هيچ وقت يادم نميره اون روزي رو كه بابام چقدر به خاطر اين كه
 يه پسر پولدار با دختر خالم ازدواج كرده منو جلوي
 زن عموم و پسر عموم سرزنش كرد
 با صداي بلند سرم داد ميزد: اخه ادم اينقدر بي عرضه ؟!
 اه اه اه اون دختره ي دست و پا چلوفتي كه نمي تونه دماغشو
 بالا بكشه تونست پسر شاه پريونو گرفتار كنه اونوقت دختر من...محكم زد تو سرم و داد زد: بي عرضه
 با نيش خند گفتم: منظورتون از پسر شاه پريون همون ادم معتاد و مفنگيه ديگه؟
 با صداي بلند تر از قبل گفت: معتاده كه معتاده ،ندار كه نيست، داره مي گشه
  مگه مال باباي تو رو مي كشه
 ا ون روز ترجيح دادم دهن به دهن بابام نذارم چون اينقدر
 بي منطق بود كه هيچ وقت ابمون با هم تو يه جوب نميرفت
 فكرشو بكنين حاضر بود شوهرم معتاد و كثيف باشه اما پول داشته باشه
 خلاصه اون روز جلوي پسر عموم خيلي خجالت كشيدم
 وقتي اون لحظه كه بابام داشت اونطوري باهام صحبت
 ميكرد يادم مياد كه سعيد چطوري نگام ميكرد
 انگار با يه كارت  دارن قلبمو سوراخ سوراخ مي كنن
 ا ونروز وقتي زن عموم اينا داشتن ميرفتن سعيد به بهانه ي دست دادن يه نامه
 گذاشت تو دستمو رفت
 شكه شده بودم با عجله رفتم خونه تا ببينم چي نوشته
 متن نامه اين بود:(سلام   نميدونم چي بايد بگم، فقط ميتونم بگم اواقعا"متاسفم یه همچین گلي داره تو همچين
  مردابي دست و پا ميزنه خوب زندگي گردن شايسته ي توئه
  نه زندگي تو خانواده اي گه پولو به خوشبختي دخترشون ترجيح ميدن
  من مشتاقانه حاضرم تا اخر خوشبختي همراهيت كنم
  رو حرفام فكر كن     دوستت دارم بيشتر اوني كه فكرشو بكني).
  تمام بدنم با خوندن اون نامه شروع به لرزيدن كرد فكر اين كه ترحم باعث شده سعيد
  همچين كاري رو بكنه داشت ديونم مي كرد چون از ترحم بيزار بودم يكدفعه از سعيدم بيزار شدم
  و متن اون نامه برام بزرگترين توهين جلوه ميكرد
  سعيد يه پسر تحصيل كرده و بر خلاف عموش منطقي بود
  وضع ماليه خوبي هم داشت تا قبل از اون روز عاشقش بودم
 ا ون هم چيزایي كه من ملاكم بود رو داشت هم چيزي كه بابام دنبالش بود
 ا ما يك دفعه تمام اين عشق تبديل به نفرت شد
  دلم مي خواست سعيد پيشم باشه تا نامرو بكوبم تو صورتش
  اما بعدش ترجيح دادم خودم رو به بي خيالي بزنم تا فكر كنه كه اصلا" برام مهم نبود
  چند روزي گذشت و قرار شد از طرف مدرسه مارو ببرن اردو
  با پولايي كه جمع كرده بودم اسممو تو ليست نوشتم دلم مي خواست
  يك روز رو با بچه ها خوش باشم
  بالاخره روز اردو فرا رسيدو ما به منطقه اي كه قرار بود بريم رسيديم
  رفقا جمع شديم و مشغول صحبت بوديم كه صداي يه موسيقيه قشنگ ما رو جذب خودش كرد
  خوب گوش كرديم صداي گيتار بود ويه نفر داشت باهاش يه ترانه ي قشنگ مي خوند
  به پيشنهاد يكي از بچه بلند شريم تا ببينيم صدا از كجا مياد
  ديديم يك پسر خوشكل و با كلاس كنار چشمه نشسته و داره  می خونه و رفيقاش كه 3 نفر بودن
  دورش نشستن و گوش ميدن ما هم ساكت همانجا نشستيم  و گوش داديم واقعا"
  قشنگ مي خوند و ماهرانه ميزد خلاصه همه رو محو خودش كرده بود
  اينقدر ساكت نشستيم تا موسيقي تمام شد همه با هم براش دست زديم
   تا زه اينجا بود كه اونا متوجه حضور ما شدند برگشتن و با تعجب نگامون كردن
  بعد هموني كه مي خوند بلند شد و ازمون تشكر كرد بعد رفت سمت ماشينش
   كه 206 بودرفت  و گيتارشو گذاشت داخل ماشين و بر گشت ما هم بلند شديم پيش بسات
   خودمون رفتيم وقت نهار يكي از بچه ها لازانيا اورده بود چون غذا زياد داشتيم تصميم گرفتيم
  تا لازانيا رو براي پسرها كه مقداري پايين تر از ما نشسته بودن ببريم
  همه اين لازانيارو به هم پاس ميدادن يكي مي گفت من روم نمي شه يكي مي گفت من نمی برم خلاصه هر كس يه چيزي گفت تا بالاخره تصميم گرفتيم
 قرعه كشي كنيم كه از شانس بدم اسم من در اومد بلند شدم و به سمت پسر ها رفتم
 يكي از پسر ها وقتي منو ديد بلند شد و گفت واي خانم چرا زحمت كشيديد اين كارا چيه
 بعد رو به همان پسر خواننده كرد و گفت ميثم اينا همش به خاطر توئه ها وگر نه كي مارو تحويل نميگيره
 بعد به سمت من برگشت و گفت واقعا" دستتون درد نكنه اتفاقا" ميثم لازانيا خيلي دوست داره
 گفتم نوش جانتون ناقابل ميثم بلند شد و گفت مرسي خانم؟؟.. منتظر شد اسممو بگم منم گفتم ،      گفت: واقعا" لطف كردين
  گفتم خواهش مي كنم اين چه حرفيه خوب من رفع زحمت مي كنم
 دباره همه تشكر كردن و من برگشتم
 بعد از ناهار ميثم ظرف رو اورد كمي دور تر وايستادو اسممو صدا زد
 بلند شدمو به سمتش رفتم دباره تشكر كرد و ظرف رو به دستم داد
 خواستم برگردم كه گفت مي تونم يه خواهش ازتون بكنم گفتم بله چرا كه نه بفرماييد
 دستشو كه يك كاغذ توش بود به سمتم كرفت و گفت میشه اين شماررو از من
 قبول كنيد مي خوام بيشتر باهاتون اشنا بشم زبانم بند اومد و هيچ چيزي نگفتم
 يك مقدار جلو تر اومد و گفت خواهش مي كنم
 به اسرار ميثم شماررو ازش گرفتم بعد با گفتن منتظر زنگتم ازم جدا شد
 برگشتم پيش بچه ها و قضيه رو براشون تعريف كردم شكه شده بودن
 باورشون نمي شد بعد وقتي ديدن واقعيت داره تشويقم كردن كه حتما" براش زنگ بزنم
 خلاصه چند روز گذشت و من يك روز تو خونه تنها شدم بهترين فرصت بود كه براي ميثم زنگ بزنم
 و اين كارو كردم و كلي باهاش صحبت كردم چقدر جالب و با متانت حرف ميزد
  چون تو يه خوانواده اي بزرگ شده بودم كه كسي حرفمو نمي فهميد
 وقتي ديدم يكي  تمام خصوصياتي رو كه من دوست دارم داره خيلي خوشحال بودم
 و اگه بگم تو همون صحبت اول عاشقش شدم دروغ نگفتم
 خلاصه رابطمون گشدار شد واز تلفن به ملاقات رسيد
 يك روز كه خونه تنها بودم زنگ در به صدا در اومد در رو باز كردم سعيد بود
 سلام كرد با بي محلي جواب دادم و گفتم كسي خونه نيست
 گفت من با كسي كار ندارم می خوام با تو صحبت كنم
 تو چشاش نگاه كردم و گفتم من با تو كاري ندارم
 اومد تو حياتو در را بستو گفت  زياد وقتتو نمي گيرم فقط يك كلمه بگو
 جوابت به پيشنهاد من چيه با خونسردي گفتم جوابم واضحه
 سعيد خان شما مسئولخوشبخت کردنه من نيستين لازم نيست خودتونو اذييت كنيد
 من نيازي به دل سوزي شما و هيچ كس ديگه ندارم خودم ميدونم چيكار بايد بكنم
 سعيد يه نگاه عميق به من كرد گفت: اما ابراز علاقه ي من به شما از روي دلسوزي نيست
 باور كن من واقعا" دوستت دارم گفتم : اه؟! پس تا حالا كجا تشريف داشتين نكنه تو همين يك هفته اي
  دلباخته شدين سعيد اخماشو تو هم برد و گفت اولا" درست صحبت كن ما كه با هم دوا نداريم مگه من  چي گفتم
  كه اينطوري بهت بر خورد اينكه مي خوام خوشبختت كنم چيز بديه؟ ثانيین ،نه خانم تو اين يه هفته  دلباخته نشدم
 خيلي وقت كه دوستت دارم اما هيچ وقت موقعيتش پيش نيومد كه بهت بگم
 گفتم:اه چه بد حالا هم ديگه دير شده سعيد جان با عرض معذرت بايد بگم دير اومدي من كس ديكه  اي رو دوست دارم
 با اين حرف من خشكش زد گفت: دروغ مي گي مي خواي منو دك كني
 گفتم نه اتفاقا" خيلي هم جدي ميگم اونم خيلي دوستم داره و اينو قبل از اين كه دير بشه به من گفت
 گفت: اگه دوستت داره پس كجاست چرا نمياد كارو تمام كنه ؟
 گفتم عجله نكن چيزي نمونده حتما" كارت ميدم خدمدتون
 با اين حرف من خيلي بهش بر خورد با دلخوري گفت:خوش باشي پس ما ديگه هيچ كاري با هم نداريم
 اينو گفت و با عصبانيت درو كوبيد به همو رفت
 روزها پشت سر هم ميگذشت من هر روز رو به اميد فردا و ديدن ميثم مي گذروندم
 هر روز با هم صحبت مي كرديم خيلي دوسش داشتم
 اون روزا بهترين روزاي عمرم بود تمام قصه هامو با فكر كردن به اونفراموش می کردم
  ميثمم همش از بعد ازدواجمون حرف ميزد كه مي خواد برام چيكار كنه
چه شيرين حرف ميزد
 دانشجوي رشته ي گرافيك بو و قول داده بود بعد از تمام شدن درسش بياد خواستگاريم
 منم قول داده بودم تا اون موقع براش صبر كنم خيلي به ايندم اميدوار بودم
 حدود يك ماه از اشناييمون ميگذشت يك روز ميثم به من گفت كه تولدمه 
 و تو يكي از باغهاي اطراف شهر داريم يه جشن مي گيريم ازم خواست حتما" برم
 گفت كه خودش منو مي بره قبول كردم به مامانمم گفتم كه تولد يكي از دوستامه
 واجازرو ازش گرفتم  روز جشن شد ميثم سر كوچمون ايستاد منم رفتم پيشش
 و راه افتاديم باغ از شهر خيلي فاصله داشت بالاخره رسيديم در باغ باز شد و ما وارد شديم
 يك باغ خيلي بزرگ و زيبا تمام امكانات پذيرايي مجهز مجهز
 ميثم منو به بعضي از رفيقاش كه براي كمك اومده بودن معرفي كرد بعد
 منو به سمت خونه اي كه وسط باغ بود برد تا لباسمو عوض كنم وارد
 اتاق شدم و ميثم منو تنها گذاشت لباس جشنمو پوشيدم و ارايش كردم بعد از چند دقيقه
 ميثم وارد اتاق شد چند دقيقه به من خيره شد و گفت مثل فرشته ها شدي
تشكر كردم و همونجا هديه ي تولدم و بهش دادم دستم رو گرفت و بوسيد
 وگفت عزيزم وجود تو اينجا برام بزرگترين هديست
 چرا زحمت كشيدي گفتم اين چه حرفيه قابلتو نداره عزيزم
 دستمو گرفت و گفت بيا بريم مهمانا اومدن
 با هم وارد حياط شديم چه خبر بود پسر ها و دخترها با چه وضعي كنار هم بودن
 گروه اركست هم با لباساي شيك و ست يه گوشه مشغول خوندن و نواختن موسيقي بودن
 اروم رفتم و يه گوشه نشستم بعد چند دقيقه يكي از مهمانا كه
 يه دختر قشنگ بود اومد پيشم نشست  ازم پرسيد مزاحم كه نيستم ؟
 گفتم نه اصلا" بعد از اينكه نشست پرسيد: شما چه نسبتي با ميثم خان دارين؟
  گفتم از اشناها هستم شما چطور؟گفت:هم كلاسشم تو دانشگاه اسمم ميناست
 منم اسممو بهش گفتم وباهاش دست دادم و گفتم خوشبختم خلاصه با هم رفيق شديم
 ازم خواست با هم برقصيم بلند شدم و بعد از چند دقيقه نشستم مينا هنوز داشت ميرقصيد
 چنان خودشو به پسر ها مي چسبوند كه براي يك لحظه ازش بدم اومد ميثم اومد پيشم و دستمو گرفت
 و  بلندم كرد تا باهاش برقصم بلند شدم دستمو گرفت و منو به سمت خودش كشيد و بغلم كرد
 گفتم ميثم ولم كن اين چه كاريه زشته بين جمع با خنده گفت اينجا
 هر كس مشغول كار خودشه هواسشون به ما نيست
 دورو ورمو نگاه كردم راست مي گفت همه داشتن تو دهن هم ميرفتن
 داشتم دورو ورمو نگاه مي كردم كه ميثم از فرصت استفاده كرد و لبمو بوسيد
 نميدونم چرا چيزي بهش نگفتم و فقط لبخند زدم
 بعد از چند دقيقه رقصيدن ميثم گفت مياي بريم بالا؟گفتم چرا ؟
 گفت مي خوام چند دقيقه با هم تنها باشيم قبول كردم با هم وارد يكي از اتاقها شديم
 روي مبل نشستيم ميثم بلندم كرد و روي پاش نشوند و شرو كرد به بوسيدنم
 دستشم رو كل بدنم مي چرخيد خيلي وقيه شده بودم هيچي بهش نمي گفتم
 منو رو مبل خوابوندو خودش روي زمين نشست خواست  زيپ پيراهنمو باز كنه
  نزاشتم نگام كرد و گفت خواهش مي كنم اجازه بده حالم خوب نيست
 نميدونم چرا بازم رام شدم  میثم داشت منو لخت ميديد اما من عين خيالمم نبود
 هر كاري دلش مي خواست كرد و من فقط نگاه كردم اما يه جاهايي مراعات موقعييت منم كرد
  خلاصه كارش كه تمام شد لباسمو پوشيد، بلند شدمو گفتم پايين سرد منم لباسم نازك
 ميرم اونطرف لباسمو ميپوشم بعد ميام پايين قبول كرد و من وارد اون اتاقي شدم كه لباسم توش بود
 تا لباسمو در اوردم در باز شد و يكي از دوستاي ميثم وارد اتاق شد جيغ زدم گفتم برو بيرون و با مانتو
 خودمو پوشوندم اما اون با كمال پر رويي درو بست و وارد اتاق شد وگفت
 نترس يه كار كوچولو دارم بعد ميرم داد زدم گم شو بيرون اما بي تفاوت نزديك مي شد
 ميثمو صدا زدم پسر وقتي اسم ميثمو شنيد زد زير خنده دوييدم سمت درو
 از اتاق خارج شدم رفتم تو اتاقي كه ميثم توش بود
 خشكم زد واي چي ميديدم ميثم و مينا؟! اونقدر مشغول بودن كه اصلا" متوجه ورود من نشدن
 خواستم برگردم كه پسره بلندم كردو به زور بردم تو اتاقو در رو قفل كرد
 حتما" مي تونين حدث بزنين كه چه بلايي به سرم اورد؟!
 بعد از اينكه كارش تمام شد در رو باز كردو رفت به زور از جام بلند شدم لباس پوشيدمو از
 اون خونه ي كثيف فرار كردم حيات خالي بود حتما" همه مشغول كثافت كاريه خودشون بودن
 به زور از اونجا فرار كردم هيچ ماشيني پيدا نمي شد خدايا چيكار كنم تو دلم به خودم فهش ميدادم
 كه متوجه يه ماشين شدم كه به سمت من مياد درست كنار من ايستاد درست ميديدم سعيد بود
 انگار دنيارو به من داده بودن با گريه سوار شدم
 هر چي ازم پرسيد چي شده چيزي نگفتم چي ميتونستم بگم
 اونقدر خونريزيم شديد بود كه از حال رفتم
 وقتي به هوش اومدم كه خانوادم دورم بودنو من رو تخت بيمارستان بودم
 وقتي وقت ملاقات تمام شد و همه داشتن ميرفتن سعيدو صدا زدم و
 پرسيدم چي شد ؟گفت ميدونم كه خودت ميدوني كدوم كثافتي اين بلارو سرت اورده حتما" همون كه  دوستت داره
 اشك تو چشام جمع شد نگام كردو گفت از اون روزي كه گفتي يكيرو دوست
 داري دنبالت بودم تا امروز شانس اوردي كه من اونجا بودمو  زودتر از
 بقيه اين موضوع رو فهميدم الانم خيالت راحت باشه
  كسي اين قضيه رو نمي فهمه حالا با خيال راحت بخواب
 همانطور كه گفتم من تا اخر خط باهاتم اميدوارم اين حرفامو به حساب ترحم نزاري
 با گريه گفتم متاسفم سعيد، دستمو گرفت و گفت ديگه اين حرفو نزن
 هيچوقت تنهات نميزارم و اينو بدون از ته دل دوستت دارم اينو گفت و رفت. 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:15  توسط نگار  | 

 

  خيلي خوشحال بودم از اينكه رفيقام آرشو ديدن و ازش خوششون اومد                             

  حسادتو اشكارا  توچشاشون ميديدم

  اصلا" مگه كسي هم وجود داشت كه آرشو ببينه و قبولش نداشته باشه

 يه پسر با قد بلند هيكل قشنگ و درست موهاي لخت و پريشون چشماي مشكي و براق  چهره ي

 بدون عيب......

 تو يك كلام يه فرد زيبا و جذاب ،باز وقتي تيپ مشكي ميزد با اون عينك ماهواره ايش كه

 به كفته ي خودش تو يكي از سفراش به فرانسه خريده بود  و توي ماكسيماي مشكيش که

 مي نشست هر چشمي رو به خودش خيره ميكرد

  خلاصه از اون روز صبح كه آرش براي اولين بار منو با ماشينش به مدرسه اورده بود تا وقتي

 كه زنگ بخوره همه داشتن از حسن و زيبايي و كلاس دوست پسر بنده يعني آرش خان

 كه يك هفته ي پيش لب دريا باهاش اشنا شده بودم حرف ميزدند و منم حسابي كيف مي كردم

 هيچ كدوم از رفيقام تا حالا يه همچين فردي بهشون حتي نگاه هم نكرده بود چه برسه به پيشنهاد

 منم تو اين مدت كم اينقدر بهش علاقه مند شده بودم حد نداشت آرشم هر وقت منو ميديد

 يا زنگ ميزد اينقدر قربون صدقم مي رفت كه نگو نپرس

 چند روز بعد وقتي تعطيل شدم  بين راه آرشو ديدم كه به ماشينش تكيه داده و

  داره با لبخند نگام مي كنه منم وقتي ديدم دوستام دارن نگام مي كنن با افتخار رفتم

  پيشش و سلام كردم جوابمو داد و بدون اين كه به كسي توجه كنه دستمو گرفت و ازم خواست

 تو ماشين بشينم منم به تبعيت از اون سوار ماشينش شدم  وقتي دستمو تو دستش گرفت

 يه حسي بهم دست داد از حرارت دستش گر گرفتم و سرخ شدم

 ارش سوار ماشين شد كاملا" متوجه حالت من شد چند ثانيه تو چشام نگاه كرد و با لبخند

  شيطونش گفت چت شد دختر چرا سرخ شدي؟ نكنه ترسيدي؟

 سرمو پايين انداختمو گفتم نه اصلا"، ولي انتظار همچين حركتي رو جلو رفيقام نداشتم

  با همون خونسردي هميشگي گفت:اما از اين به بعد بايد داشته باشي تو قراره زنم بشي

 و اينو همه بايد بدونن تو نبايد از چيزي بترسي...

 گفتم آرش تو در مورد من چيزي به خانوادت گفتي؟ دوباره دستمو گرفت و گفت:اره عزيزم خيالت

 راحت باشه به محض اينكه كار پدرم تو انگليس تمام شد بر مي گردن ايران اونوقت همه چيز تمام

  مي شه اون روز نزديك، خيلي نزديك، كه تو براي هميشه مال من بشي، يه فشاره محكم به دستم

 اوردو ولش كرد وقتي اين طوري با ذوق و اميد واري در مورد اينده حرف ميزد منم اميد وار مي شدم

   و انگار قند تو دلم اب مي كردن، آرش خم شد و از توي داشبرد يه گوشي همراه در اورد

   گفتم اين چيه ؟ گفت پيشت باشه تا هميشه در دسترس باشي به اسرار  آرش قبول كردم

   و موبايلو تو كيفم گذاشتم  خواست حركت كنه كه گفتم من خودم ميرم ممكنه يكي تو راه

  مارو با هم ببينه اونوقت خيلي بد مشه ، از  آرش  خدا حافظي كردم وپياده شدم

  روز ها مي گذشت و من داشتم ديوانه ي ارش مي شدم تو عمرم پسري با اين جذبه نديده بودم

  هيچ عیبي در آرش نميديدم و هر چي دقيق تر مي شدم بيشتر به خوبياش پي مي بردم كارم

   اين شده بود كه شبو روز با آرش  صحبت كنم درسمم كه ما شاالله اصلا" نمي خوندم و روز به روز

   افت مي كردم تمام زندگيم شده بود آرش   تو مدرسه هم زنگ تفري ها بچه ها دورم جمع

   مي شدن و به حرفاي ما  گوش مي كردن

  يك روز وقتي  سر كلاس بودم موبايل زنگ خورد آرش بود از معلم اجازه گرفتم و رفتم بيرون

 يه جايي قايم شدم تا باهاش صحبت كنم ، اون روز آرش بهترين خبر عمرمو به من داد گفت :

  مامان و بابا تا فردا بعد از ظهر ميان ايران و از من خواستن وقتي ميان توهم اونجا باشی

  اول قبول نكردم بهونه ي مامانمو اوردم كه اجازه نميده آرش گفت كه به مامانت بگو مي خواي

    بري خونه ي رفيقت درس بخوني، خلاصه با اصرار آرش وبا گفتن اين جمله كه اگه نياي مامانم اينا

  دلگير مي شن و ممكنه همه چيز خراب شه مجبور شدم قبول كنم .

  اونشب مجبور شدم صد تا دروق بگم تا مامانمو راضي كنم كه خدا را شكر راضي شد

  فرداي اون روز لحظه شماري مي كردم تا زنگ بخوره و آرش بياد دنبالم  يكي از بهترين لباسامم

   اورده بودم تا پيش پدر مادرش شيك باشم.

  بالا خره انتظار تمام شد و زنگ خورد  سريع خودمو به در مدرس رسوندم آرشو ديدم كه مثل

  هميشه شيك و جزاب به ماشينش تكيه داده  و هزار تا چشمو به خودش خيره كرده واما  اون فقط

  به من نگاه مي كنه و من از اينكه آرش به كسي اعتنا نمي كنه احساس غرور مي كردم

  مثل هميشه آرش در ماشينو برام باز كرد و من سوار شدم بين راه آرش حرفاي قشنگ ميزد

  و از علاقش  به من مي گفت از اين كه خيلي خوشحاله كه اين انتظار داره تمام مي شه و از

    اين جور حرفاي عشقولانه و منم  حسابي حال مي كردم .

  بالاخره به خو نه ي آرش رسيدم يه مرد شصت/ هفتاد ساله در رو برامون باز كرد و ما وارد حيات

   شديم يه حيات بزرگ و قشنگ آرش دستمو كرفت و به درون خونه برد البته خانه كه چه عرض كنم

   قصر كه ترجيح ميدم فعلا" در مورد قشنکی هاش حرف نزنم آرش منو به  اتاق خودش راهنمايي كرد

  تا لباسمو عوض كنم بعد خودش به بهانه ي اوردن شربت خارج شد منم راحت لباسمو

   در اوردم  و يه بلوز و شلوار شيك پوشيدم و روي تخت نشستم و منتظر آرش شدم ارش بعد

   از چند دقيقه با دو تا ليوان شربت برگشت و كنارم نشست و همينطور كه از لباسم تعريف مي كرد

 يه ليوان شربت به دستم داد و خو دش هم همانطور كه ماهواره رو روشن مي كرد شروع به

  خوردن شربت كرد وقتي چشمم به صفحه ي تلوزيون افتاد خشكم زد و به سرفه افتادم  آرش

  ليوان شربت ازم گرفت و گفت چي شد؟ گفتم آرش اين چيه كه ماهواره داره پخش مي كنه

  خاموشش كن آرش يه نگاهي به تلوزيون بعد به من انداخت شروع كرد با صداي بلند خنديدن

  و من مات نگاش مي كردم بعد كه اروم شد دباره نگام كرد و گفت: خوب فيلم ديگه اما نوع

  سکسي این که   ديگه اينقدر کولي بازي نداره ، بعد خودشو به من نزديک کرد خودمو کنار کشيدم نگام

  کردو گفت نترس نمي خورمت فقط مي خوام بفلت کنم و با دستاي قويش منو تو بفلش گرفت و

  بوسيد دهنش بوي گند عرق ميداد به زور خودمو ازش جدا کردم و با عصبانيت گفتم: آرش تو

  عرق خوردي؟ديگه داشت مثل مسخ شده ها حرف ميزد گفت: چيه نکنه از عرقم مي ترسي؟!

  اه  گير عجب ادم ترسويي افتاديما! وقتي ديد با تعجب نگاش مي کنم گفت: اره خوردم تا از وجودت

  بيشتر استفاده کنم ، حرفي داري؟! گفتم: واقعا" برات متاسفم دباره با صداي بلند خنديد و گفت:

  باشه بهش مي گم بازم با صداي بلند خنديد، خواستم بلند شم برم که دستم و گرفت و گفت کجا؟!

  گفتم ولم کن، گفت: ولت کنم به همي سادگي تازه با هات کار دارم خانمي اينو  گفت و مثل ديونه ها

  خودشو انداخت روم و با چنگ و دندون افتاد به جون لباسام  و من فقط جيغ ميزدم و اون کار

   خودشو مي کرد جيغ و فرياد هيچ فايده اي نداشت چون تو اون خو نه ي به اون بزرگي کسي

  صدامو نمي شنيد ديگه صدام در نمي اومد ناي فريادم نداشتم ديگه از شدت درد بي حال شودمو

  اون بيرحمانه  مشغول کار خودش بود  ديگه نفهميدم چي شد يک لحظه به خودم اومدم  که

  تو يک ماشين ناشناس بودم با يه لباس خوني احساس ضعف مي کردم به حدي که نا نداشتم

   از راننده بپرسم که منو کجا مي بره  طولي نکشيد که ماشين ايستاد مرد پياده شدو من رو

   عين وحشي ها پرت کرد بيرون خوب نگاه کردم خونمون بود مرد زنگ خونرو زد و زود سوار ماشين

  شد و رفت مادرم در را باز کرد با دبدن من فقط جيغ ميزد (باقيه اتفاقات و که مامانم اينا منو دکتر

   بردنو فهميدن اون کثافت چه بلايي به سرم اوردو بعدش چه اشوبي شد رو ترجيح مي دم

    سانسور کنم) بعد از اون ديگه هيچ خبري از ارش خان شاهزاده ي روياهام نشد که نشد

   اون رفت و منو با يه لکه ي ننگ تنها گذاشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 17:29  توسط نگار  | 

 

   چقدر سخته تو چشاي كسي كه تما عشقو ازت گرفته و به جاش يه

   زخم هميشگي گذاشته نگاه كني و به جاي اينكه ازش

   متنفر باشي  حس كني هنوزم دوسش داري.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:56  توسط نگار  |