
هيچ وقت يادم نميره اغاز ترم جديد بود
با برو بچ زير الاچيق دانشگاه نشسته بوديمو با هم صحبت ميکرديم
که صداي دزد گير ماشين حواس مارو به خودش جلب کرد
برگشتيم به سمت ماشين واي اين ديگه کي بود
همه مات موندن تو عمرم پسر به اين خوشگلي نديده بودم
کنار بنزش ايستاده بودو سعي ميکرد صداي دزدگيرشو
که ظاهرا" قاطي کرده بود قطع کنه
بعد از اين که صدا قطع شد يه نگاهي به ما کرد و
با لبخند گفت :عذر مي خوام اگه صداش اذيتتون کرد
قبل از اين که ما بگيم خواهش مي کنيم اين چه حرفييه
يا از اين چرتو پرتا بر گشت و رفت
سمت رفيقاش که همه مثل خودش بودن همه ساکت شديمو
به فکر رفتيم اصلا" يادمون رفت که راجع به
چي حرف ميزديم موضوع بحثمون تغيير کرد به تعريف از جذابييت
اون اقا پسر که اسمشو گذاشتيم خوشگله
چند روز گذشت تا اينکه دباره خوشگله رو ديدم و مثل قبل
ديوونه شديم اينقدر خوشگل بود که دلت نمي خواست ازش چشم برداري
اون روز يعني دومين باري که خوشگله رو ديديم تصميم گرفتيم
که يکي مخشو بزنه و سر اين موضوع شرت بندي کرديم
هر وقت که ميديديمش هر کدوم به نحوي قرو فر ميومديم
اما اقا انگار نه انگار که ما وجود داريم
اکثر اوقات هم داشت با موبايلش صحبت مي کردو با صداي بلند مي خنديد
واي که چقدر صداي خندش قشنگ و مردونه بود
خيلي دلم مي خواست بدونم داره با کي حرف ميزنه
خلاصه چند وقتي گذشتو ما موفق نشديم خودمونو بهش نشون بديم
يه روز نزديک دانشگاه داشتم از خط رد ميشدم
نصف راهو اومده بودم سمت چپمو نگاه کردم ديدم
يه ماشين با سرعت داره نزديک مي شه و هي چراغ ميده
خوب نگاه کردم / خوشگله بود با ديدنش به جاي فرار ايستادمو
نگاه کردم ترمز کرداما خوب جواب نداد زد به من
منم افتادم اما سرعتش کم بود
با سر عت پياده شدو بلندم کردو گفت: حالت خوبه؟
گفتم: اره چيزيم نشد خوبم
گفت: پاشو ببرمت دکتر هر چي گفتم حالم خوبه قبول نکرد و گفت:
عيب نداره مطمئن مي شيم سوار ماشين شدمو حرکت کرديم
بين راه از تو ايينه نگام کردو گفت:
دختر اين چه کاري بود چرا يهو ايستادي؟
گفتم: ببخشيد ترسيده بودم سرشو تکان دادو گفت :
شانس اورديم طوري نشد
بعد از چند دقيقه پرسيد:دانشجوي همين دانشگاهي؟
يک لحظه اعصابم خورد شد
ما داشتيم خودمونو مي کشتيم اما اقا انگار اولين بار بود منو ميديد/ گفتم :
اره برا ي اينکه جبران کرده باشم گفتم:شما چطور؟
يه نگاهي بهم کردو گفت اره / ترم اولي؟! گفتم چطور مگه؟
گفت : احتمالا" ترم اولي که تا حالا منو نديدي !!!!!!!!!
از عصبانييت جواب ندادم/ به نظرم ادم مغروري اومد
بعد از چند ثانيه گفت :جوابمو ندادي/
يه نگاهي ببهش کردمو گفتم اره ترم اولم
خنديدو چيزي نگفت مرموز مي خنديد
داشتم ار بي خياليش حرس مي خوردم
به مطب که رسيديم درو باز کرد منم پياده شدم
دکتر بعد از چکاب گفت چيزيم نشده
دباره حرکت کرديم پرسيد :دانشگاه ميرم گفتم:
اره بين راه ايستادو دو تا راني خريد
يکيشو سمت من گرفتو گفت:
بگير حتما" فشارت اومده پايين تشکر کردمو گرفتم
اسممو پرسيد گفتم: اول شما بگين گفت چرا؟! گفتم:
چون من کوچيکترم گفت: باشه اسم من نادره حالا تو/
اسممو که گفتم دباره يه لبخند زدو گفت:تو کوچيکتري اما من از تو زرنگترم
اسمم امير تو اول اسمتو گفتي
هر چي گفتم بي شک بايد انجام بشه دباره خنديد
حسابي حرسم گرفته بود خيلي مغرور بود
بعد از چند دقيقه نگام کردو گفت ازت خوشم اومده باهام رفيق مي شي؟
اين حرفو خيلي بي مقدمه گفت/ گفتم چي؟ گفت :
باهام رفيق مي شي؟گفتم: چرا همچين چيزي رو ازم مي خواي گفت:
گفتم که ازت خوشم اومده/ اول خواستم خيتش کنم بگم نه
اما چون منتظر همچين لحظه اي بودم گفتم:
بايد فکر کنم گفت: مي توني قبول نکني
اما همين الان بايد جوابمو بدي با اندکي مکث گفتم: باشه قبول مي کنم
پشت يه کارت شمارشو نوشتو بهم داد
بدون توجه به اين که به پسر خالم قول ازدواج داده بودم
شماررو ازش گرفتم/
به دانشگاه که رسيديم پياده شدم بعد از خداحافظي
به سمت کلاس رفتم و قضيه رو از سير تا پياز برای دوستام تعريف کردم
اول باور نکردن اما وقتي لباس خاکي من و
شماره رو ديدن باور کردن که شرتو بردم
خونه که رسيدم براي امير زنگ زدم و باهاش صحبت کردم
خيلي ريلکس صحبت مي کرد
شماره موبايلمو بهش دادم و گاهي اوقات اون بهم زنگ ميزد
و گاهي من/ تو دانشگاه هم اکثرا"
با هم بوديم يه روز امير بهم زنگ زدو گفت:
مياي با هم بريم برا نهار بيرون خواستم قبول نکنم که گفت :
نه بياري خدا حافظ براي هميشه
دلم نمي خواست از دستش بدم يه جورايي بهش معتاد شده بودم
با اينکه هميش با من ساز مخالف ميزد بازم ازش خوشم ميومد
خلاصه اون روز باهاش رفتم تو رستوران غذا سفارش داديمو
با هم صحبت ميکرديم خيلي جذاب بود مني که به هر کس باج نمي دادم
در مقابل امير همش کم مياوردم و متيع بودم تا نکنه قهر کنه
و رابطمون قطع بشه چون اصلا" براش مهم نبود
خيلي راحت/ بي خيال همه چيز مي شد و براش فرق نمي کرد
خلاصه اون روز مشغول صحبت بوديم که چشمم
به پسر خالم بهروز افتاد که با هم نامزد بوديم
داشت وارد رستوران مي شد
تا رفتم رومو بر گردونم متوجه من و امير شد
چند لحظه مکث کرد بعد به سمت ما حرکت کرد
داشتم سکته مي کردم به ما که رسيد
با عصبانييت به من نگاه کرد و گفت:
اقا کي باشن؟ تا رفتم چيزي بگم امير بلند شدو گفت:
درست صحبت کن اصلا" به تو چه؟!
بهروز دباره یه نگاهی به من کرد با صدای بلند تر از قبل گفت:
با تو ام می گم این عوضی کیه؟
لال شدم و چیزی نگفتم که امیر با بهروز گلاویز شد
و گفت عوضی جدو ابادته اصلا"
من عشقشم تو رو سننه برو کنار بزار باد بیاد و محکم حولش داد به عقب
وای یه ابرو ریزی شده بود که نگو و نپرس
بهروز با عصبانییت به سمت امیر اومدو
محکم زد تو صورت امیر و گفت: چه غلتا و دعوا اوج گرفت
نمی دونستم طرف کدومشونو بگیرم
فقط سعی می کردم جدا شون کنم که
مردم به کمکم اومدنو جداشون کردن
امیر یه نگاهی به بهروز کردو گفت :
به هم میرسیم و با عصبانییت از رستوران خارج شد
با ترس به سمت بهروز که روی صندلی نشسته بود رفتم
دوستش داشتم اما داشتم بهش خیانت می کردم
واقعا" لایق سرزنش بودم کنار بهروز نشستم وگفتم:
بهروز باور کن ما با هم رابطه ای نداریم
بهروز با خشونت نگام کردو بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت
با ناراحتی به سمت خونه رفتم با خودم تصمیم گرفتم
دیگه کاری با کاره امیر نداشته باشم و
از این که بهروز چیزی بهم نگفت داشتم می سوختم
نزدیکای شب امیر برام زنگ زد اما من جوابشو ندادم/
از اون طرف هرچی برای بهروز زنگ میزدم جواب نمیداد
چند روزی گذشت و من اصلا: به امیر حتی نگاه هم نمی کردم
یک روز امیر سد رام شدو گفت:
می خوام باهات صحبت کنم اما من بی تفاوت حرکت کردم
دباره گفت:خواهش می کنم وایستا گفتم :
امیر برو همه چیز بین ما تمام شده/امیر گفت:
یعنی چی؟بیا بریم تو ماشین صحبت می کنیم /
خواهش می کنم حرفامونو میزنیم
دوست نداشتی ادامه بدی مزاحمت نمی شم
اینقدر اسرار کرد که قبول کردم تو ماشین که نشستم
امیر رفت و بادو تا رانی بر گشت و گفت :
بخور گفتم میل ندارم گفت: لوس نشو دیگه بخور
یه مقدار از رانی را خوردم و امیر شروع کرد
به حرف زدن و هی سعی می کرد منو از ناراحتی در بیاره
یه لحظه چشام سیاهی رفت
دیگه صدای امیرو نمی شنیدم
دلم می خواست بخوابم و دیگه چیزی نفهمیدم تو رانی یه چیزی ریخته بود
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت دراز کشیدم
دستو پام هم به تخت بسته
لباس تنم نبود خوب که چشامو باز کردم/
وای چی میدیدم همه چیز مثل یه خواب بود
بهروز روبروی من روی صندلی بسته بود
دیگه دست خودم نبود داد زدم
کثافتا دستمو باز کنید با داده من امیر وارد اتاق شد
با لبخند نگام کردو گفت:
به به ساعت خواب بیدار شدی؟
گفتم دستو پامو باز کن گفت :
باز می کنم اما الان نه واسه این اقا نمایش دارم
به بهروز نگاه کردم یه سر تکون دادو چشماشو بست
وقتی دیدم بهروز هیچ دفاعی نمی کنه فهمیدم هیچ راهی نیستو
باید تسلیم بشم ساکت شدمو فقط گریه می کردم
وبه امیر بد بیرا می گفتم امیر رفت بیرون و بعد از چند دقیقه
با دو تا از رفیقاش با یه وضع بدی وارد اتاق شدن
حالا دیگه فقط جیغ می زدم و بهشونفهش میدادم
یکی از دوستاش به سمت بهروز رفتو مجبورش می کرد نگاه کنه
وبا اون یکی افتادن به جون من از بس
جیغ و داد کردم صدام گرفت و بی حال شدم
بهروز با دیدن این صحنه هی سرشو می کوبید به دیوار
اونقدر محکم میزد که دیوار خونی شد
وقتی به قول خودشون نمایش کثیفشون تمام شد
صدای یکیشونو شنیدم که گفت:
مرده... به زور چشامو باز کردم در مورد بهروز می گفتن
بی حال روی صندلی افتاده بود
از گوشه ی دماغش خون اومده بود بیچاره اینقدر
از روی ناچاری سرشو کوبید به دیوار که ضربه مغزی شد
با دیدن اون صحنه از حال رفتم وقتی به هوش اومدم
تو بیمارستان بودم صدای گریه و جیغ میومد
یه مقدار فکر کردم یادم اومد بهروز من مرده
و من مقصر بودم واسه اون گریه می کردن
اشکم بی اختیار چکید پرستار اومد بالای سرم
پشت سرش مامانو بابام هم اومدن/
هی با گریه ازم پرسیدن چه اتفافی افتاده چی می تونستم بگم
فقط گریه می کردم
پلیس اومدو همرو بیرون کرد همه چیزو براش تعریف کردم
مشخصات کامل امیرم بهش دادم رفتن دنبالش
پیداش نکردن دانشگاه هم نمی رفت رفتن خونش اونجا هم نبود
خواستن ممنوع خروجش کنن اما از ایران خارج شده بود
به هر نحوی بود بعد ازیه مدت پیداش کردن
(داستانش طولانییه/ سانسور می کنم)
حالا کاری نداریم چه به روزش اوردن گفتنش فایده ای هم نداره
مهم اینه که چه به روز منو خانوادم اومد
بهروز رفتو تمام خوشیهامو برد وهنوز با گذشت چند سال
خودمو به خاطر اشتباهم سر زنش می کنم
وخودمو قربانیه اصلی این ماجرا میدونم........

