کاش می شد عشق را تفسیر کرد

مي توان همچو ن عروسك هاي  كوكي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي ماهوت با تني انباشته از كاه

سالها در لابلاي تور و پولك خفت

مي توان با هر فشا ر هرزه ي دستي

فرياد،كرد و گفت  ،   اه  ،   من بسيار خوشبختم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 17:31  توسط نگار  | 

دوستاي عزيزم

باز هم عذر خواهي ميكنم بابت مشكلي كه تو نوشته ها وجود داره

واقعا از اراده من خارجه، محدوديت گوشيه ديگه كاريش نمي شه كرد


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 17:6  توسط نگار  | 

دوست خوبم غزال

برام بيام كذاشتي وسوالي برسيدي اما راهي براي ارتباط باهات نداشتم نتونستم سوالتو بي جواب بزارم

عزيزم نه علاقه نه زيبايي دليلي منطقي براي كناه نيست

يادت باشه جهره ي زيبا براي بعضي ها فقط نقابيه كه باطن زشتشونو مخفي كنن 

حيف ادم كه خودشو ارزون بفروشه ،از وجود خودت مواظبت كن اكه واقعا دوست داشته باشه ازت استفاده نميكنه

بلكه ازت حفاظت ميكنه ارزشت بيشتر از اينهاست  قدر خودتو بدون

اميدوارم موفق باشي

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 15:49  توسط نگار  | 

رفتم،مرا ببخش ومكو او وفا نداشت

راهي بجز كريز برايم نمانده بود

اين عشق اتشين بر از درد بي اميد

در وادي  كناه وجنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه بر حسرت ترا

با اشك ديده ز لب شست وشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نا كفته به خود ابرو دهم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 15:26  توسط نگار  | 

انكار كاهي خوشي دل ادمو ميزنه

با انكه متاهل بودم بيشنهاد رفاقتشو قبول كردم بهزاد  بزركترين حماقت زندكيم دانشجوي معماري بود و تنها زنكي ميكرد

اول تماس بعدشم ملاقات هاي مكرر اولش شوخي بود اما كمكم جدي شد وابستش شدم،كاش بهش كفته بودم ازدواج 

كردم ،اكه ميفهميد حتما رهام ميكرد يك روز باروني به خواست بهزاد رفتيم سينما،سالن خالي بود كاش نميرفتم ،استارت ورود

بهزاد به حريم خصوصي من،يك زن متاهل،وقتتي دستش روي بدنم توي اون محيط تاريك وساكت ميخزيد جرا سكوت كردم

اون روزبهانه اي شد تا از تنها شدن باهاش نترسم

وقتي بامو تو اتاقش كذاشتم  انتظار هر اتفاقي را داشتم جقدر وقيه همراهيش ميكردم وبهزاد ازاين تعمه ي جرب ونرم جه 

خوشهال بود  جطور بهد از اون رابطه نفهميد متاهلم ،روز ها كذشتند اون بعد از هر بار با هم بودن سير تر از من اما من وابسته تر

يه روز رازم و برملا كردم كفتم متاهلم اما جدا ميشماكه تو بخواي مال تو ميشم معلوم بود عكس العملش جي بود،ديكه دلشو زده بودم

طعمه ي جديدب ميخواست محكوم به دروغ شدم ومحكوم به جدايي اما سمره اين خيانت تفلي بيكناه بود

اما قرباني شد ومن قرباني تر از او....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 2:15  توسط نگار  | 

  سلام دوستاي خوبم

                ميدونم  يه عذر خواهي به همتون بدهكارم مدت زياديه كه اب نكردم

                    اما شما هميشه با خوبيهاتون شرمندم ميكنين نظراتونو خوندم وممنون از لطفتون

                            يه توضيح هم بدم  در مورد اينكه بعضي كلمات سر جاي خودشون نيستن دليلش اينه

                                   كه با موبايل تايب ميكنم اونم با سيستم عربي  به هر حال بازم عذر خواهي ميكنم

                                         حتما مطالب جديدو بعد از ويرايش براتون ميزارم

                                                          منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 2:15  توسط نگار  | 

 هيج جز حسرت نباشد كار من

                بخت بد بيكانه اى شد يار من

                                   بي كنه زنجير بر بايم زدند  

                                                         واي از اين زندان محنت بار من

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 1:10  توسط نگار  | 

 


   هيچ وقت يادم نميره  اغاز ترم جديد بود

   با برو بچ زير الاچيق دانشگاه نشسته بوديمو با هم صحبت ميکرديم

    که صداي دزد گير ماشين حواس مارو به خودش جلب کرد

   برگشتيم به سمت ماشين واي اين ديگه کي بود

   همه مات موندن تو عمرم پسر به اين خوشگلي نديده بودم
 

   کنار بنزش ايستاده بودو سعي ميکرد صداي دزدگيرشو

 

    که ظاهرا" قاطي کرده بود قطع کنه 

     بعد از اين که صدا قطع شد يه نگاهي به ما کرد و

   با لبخند گفت :عذر مي خوام اگه صداش اذيتتون کرد

  قبل از اين که ما بگيم خواهش مي کنيم اين چه حرفييه

   يا از اين چرتو پرتا بر گشت و رفت

  سمت رفيقاش که همه مثل خودش بودن همه ساکت شديمو

  به فکر رفتيم اصلا" يادمون رفت که راجع به

  چي حرف ميزديم موضوع بحثمون تغيير کرد به تعريف از جذابييت

   اون اقا پسر که اسمشو گذاشتيم خوشگله

  چند روز گذشت تا اينکه دباره خوشگله رو ديدم و مثل قبل

   ديوونه شديم اينقدر خوشگل بود که دلت نمي خواست ازش چشم برداري

  اون روز يعني دومين باري که خوشگله رو ديديم تصميم  گرفتيم

   که يکي مخشو بزنه و سر اين موضوع شرت بندي کرديم 

   هر وقت که ميديديمش  هر کدوم به نحوي قرو فر ميومديم

   اما اقا انگار نه انگار که ما وجود داريم

  اکثر اوقات هم داشت با موبايلش صحبت مي کردو با صداي بلند مي خنديد

  واي که چقدر صداي خندش قشنگ و مردونه بود

   خيلي دلم مي خواست بدونم داره با کي حرف ميزنه

  خلاصه چند وقتي گذشتو ما موفق نشديم خودمونو بهش نشون بديم

  يه روز نزديک دانشگاه داشتم از خط رد ميشدم

  نصف راهو اومده بودم سمت چپمو نگاه کردم  ديدم

   يه ماشين با سرعت داره نزديک مي شه و هي چراغ ميده

  خوب نگاه کردم / خوشگله بود با ديدنش به جاي فرار ايستادمو

  نگاه کردم ترمز کرداما خوب جواب نداد زد به من

   منم افتادم اما  سرعتش کم بود

  با سر عت پياده شدو بلندم کردو گفت: حالت خوبه؟

   گفتم: اره چيزيم نشد خوبم

   گفت: پاشو ببرمت دکتر هر چي گفتم حالم خوبه قبول نکرد و گفت:  

   عيب نداره مطمئن مي شيم سوار ماشين شدمو حرکت کرديم

  بين راه از تو ايينه نگام کردو گفت:

   دختر اين چه کاري بود چرا يهو ايستادي؟

   گفتم: ببخشيد ترسيده بودم سرشو تکان دادو گفت :

  شانس اورديم  طوري نشد

  بعد از چند دقيقه پرسيد:دانشجوي همين دانشگاهي؟

   يک لحظه اعصابم خورد شد

  ما داشتيم خودمونو مي کشتيم اما اقا انگار اولين بار بود منو ميديد/ گفتم :

   اره برا ي اينکه جبران کرده باشم  گفتم:شما چطور؟

  يه نگاهي بهم کردو گفت اره / ترم اولي؟! گفتم چطور مگه؟

  گفت : احتمالا" ترم اولي که تا حالا منو نديدي !!!!!!!!!

  از عصبانييت جواب ندادم/ به نظرم ادم مغروري اومد

  بعد از چند ثانيه گفت :جوابمو ندادي/

   يه نگاهي ببهش کردمو گفتم اره ترم اولم

   خنديدو چيزي نگفت مرموز مي خنديد

   داشتم ار بي خياليش حرس مي خوردم

  به مطب که رسيديم درو باز کرد منم پياده شدم

  دکتر بعد از چکاب گفت چيزيم نشده

  دباره حرکت کرديم پرسيد :دانشگاه ميرم گفتم:

   اره بين راه ايستادو دو تا راني خريد

  يکيشو سمت من گرفتو گفت:

  بگير حتما" فشارت اومده پايين تشکر کردمو گرفتم

  اسممو پرسيد گفتم: اول شما بگين گفت چرا؟! گفتم:

   چون من کوچيکترم گفت: باشه اسم من نادره حالا تو/

  اسممو که گفتم دباره يه لبخند زدو گفت:تو کوچيکتري اما من از تو زرنگترم

   اسمم امير تو اول اسمتو گفتي

   هر چي گفتم بي شک بايد انجام بشه دباره خنديد

  حسابي حرسم گرفته بود خيلي مغرور بود

  بعد از چند دقيقه نگام کردو گفت ازت خوشم اومده باهام رفيق مي شي؟

   اين حرفو خيلي بي مقدمه گفت/ گفتم چي؟ گفت  :

   باهام رفيق مي شي؟گفتم: چرا همچين چيزي رو ازم مي خواي گفت:

   گفتم که ازت خوشم اومده/ اول خواستم خيتش کنم بگم نه
 

   اما چون منتظر همچين لحظه اي بودم گفتم:

   بايد فکر کنم گفت: مي توني قبول نکني

  اما همين الان بايد جوابمو بدي با اندکي مکث گفتم: باشه قبول مي کنم

  پشت يه کارت شمارشو نوشتو بهم داد

  بدون توجه به اين که به پسر خالم قول ازدواج داده بودم

   شماررو ازش گرفتم/

   به دانشگاه که رسيديم پياده شدم بعد از خداحافظي

    به سمت کلاس رفتم و قضيه رو از سير تا پياز برای دوستام تعريف کردم

   اول باور نکردن اما وقتي لباس خاکي من و

   شماره رو ديدن باور کردن که شرتو بردم

   خونه که رسيدم براي امير زنگ زدم و باهاش صحبت کردم

    خيلي ريلکس صحبت مي کرد

   شماره موبايلمو بهش دادم و گاهي اوقات اون بهم زنگ ميزد

    و گاهي من/ تو دانشگاه هم اکثرا"

   با هم بوديم يه روز امير بهم زنگ زدو گفت:

    مياي با هم بريم  برا نهار بيرون خواستم قبول نکنم که گفت :

   نه بياري خدا حافظ براي هميشه

   دلم نمي خواست از دستش بدم يه جورايي بهش معتاد شده بودم

   با اينکه هميش با من ساز مخالف ميزد بازم ازش خوشم ميومد

   خلاصه اون روز باهاش رفتم تو رستوران غذا سفارش داديمو

    با هم صحبت ميکرديم خيلي جذاب بود مني که به هر کس باج نمي دادم

   در مقابل امير همش کم مياوردم و متيع بودم تا نکنه قهر کنه

    و رابطمون قطع بشه چون اصلا" براش مهم نبود

    خيلي راحت/ بي خيال همه چيز مي شد و براش فرق نمي کرد

   خلاصه اون روز مشغول صحبت بوديم  که چشمم

    به پسر خالم بهروز افتاد که با هم نامزد بوديم

   داشت وارد رستوران مي شد

  تا رفتم رومو بر گردونم متوجه من و امير شد

  چند لحظه مکث کرد بعد به سمت ما حرکت کرد

   داشتم سکته مي کردم به ما که رسيد

   با عصبانييت به من نگاه کرد و گفت:

  اقا کي باشن؟ تا رفتم چيزي بگم امير بلند شدو گفت:

   درست صحبت کن  اصلا" به تو چه؟!

   بهروز دباره یه نگاهی به من کرد با صدای بلند تر از قبل گفت:

   با تو ام می گم این عوضی کیه؟

  لال شدم و چیزی نگفتم که امیر با بهروز گلاویز شد

   و گفت عوضی جدو ابادته اصلا"

   من عشقشم تو رو سننه برو کنار بزار باد بیاد و محکم حولش داد به عقب

   وای یه ابرو ریزی شده بود که نگو و نپرس

  بهروز با عصبانییت به سمت امیر اومدو

  محکم زد تو صورت امیر  و گفت: چه غلتا و دعوا اوج گرفت

   نمی دونستم طرف کدومشونو  بگیرم

  فقط سعی می کردم جدا شون کنم که

   مردم به کمکم اومدنو جداشون کردن

  امیر یه نگاهی به بهروز کردو گفت :

  به هم میرسیم و با عصبانییت از رستوران خارج شد

  با ترس به سمت بهروز که روی صندلی نشسته بود رفتم

  دوستش داشتم اما داشتم بهش خیانت می کردم

    واقعا" لایق سرزنش بودم کنار بهروز نشستم وگفتم:

 

  بهروز باور کن ما با هم رابطه ای نداریم

   بهروز با خشونت نگام کردو بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت

  با ناراحتی به سمت خونه رفتم با خودم تصمیم گرفتم

   دیگه کاری با کاره امیر نداشته باشم و

   از این که بهروز چیزی بهم نگفت داشتم می سوختم

    نزدیکای شب امیر برام زنگ زد اما من جوابشو ندادم/

   از  اون طرف هرچی برای بهروز زنگ میزدم جواب نمیداد

    چند روزی گذشت و من اصلا: به امیر حتی نگاه هم نمی کردم

    یک روز امیر سد رام شدو گفت:

    می خوام باهات صحبت کنم اما من بی تفاوت حرکت کردم

   دباره گفت:خواهش می کنم وایستا گفتم :

   امیر برو همه چیز بین ما تمام شده/امیر گفت:

    یعنی چی؟بیا بریم تو ماشین صحبت می کنیم /

   خواهش می کنم حرفامونو میزنیم

   دوست نداشتی ادامه بدی مزاحمت نمی شم

   اینقدر اسرار کرد که قبول کردم  تو ماشین که نشستم

    امیر رفت و بادو تا رانی بر گشت و گفت :

  بخور گفتم میل ندارم گفت: لوس نشو دیگه بخور

   یه مقدار از رانی را خوردم و امیر شروع کرد

  به حرف زدن و هی سعی می کرد منو از ناراحتی در بیاره

   یه لحظه چشام سیاهی رفت

  دیگه صدای امیرو نمی شنیدم

  دلم می خواست بخوابم و دیگه چیزی نفهمیدم تو رانی یه چیزی ریخته بود

  وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت دراز کشیدم

   دستو پام هم به تخت بسته
 

  لباس تنم نبود خوب که چشامو باز کردم/

  وای چی میدیدم همه چیز مثل یه خواب بود
 

  بهروز روبروی من روی صندلی بسته بود

   دیگه دست خودم نبود داد زدم

  کثافتا دستمو باز کنید با داده من امیر وارد اتاق شد

   با لبخند نگام کردو گفت:
 

  به به ساعت خواب بیدار شدی؟

   گفتم دستو پامو باز کن گفت :

  باز می کنم اما الان نه واسه این اقا نمایش دارم

  به بهروز نگاه کردم یه سر تکون دادو چشماشو بست

  وقتی دیدم بهروز هیچ دفاعی نمی کنه فهمیدم هیچ راهی نیستو

   باید تسلیم بشم ساکت شدمو فقط گریه می کردم
 

  وبه امیر بد بیرا می گفتم امیر رفت بیرون و بعد از چند دقیقه

  با دو تا از رفیقاش با یه وضع بدی وارد اتاق شدن

   حالا دیگه فقط جیغ می زدم  و بهشونفهش میدادم

  یکی از دوستاش به سمت بهروز رفتو مجبورش می کرد نگاه کنه

  وبا اون یکی افتادن به جون من از بس

  جیغ و داد کردم صدام گرفت و بی حال شدم

  بهروز با دیدن این صحنه هی سرشو می کوبید به دیوار

   اونقدر محکم میزد که دیوار خونی شد

   وقتی به قول خودشون نمایش کثیفشون تمام شد

   صدای یکیشونو شنیدم که گفت:
 

  مرده... به زور چشامو باز کردم در مورد بهروز می گفتن

   بی حال روی صندلی افتاده بود

   از گوشه ی دماغش خون اومده بود بیچاره اینقدر

   از روی ناچاری سرشو کوبید به دیوار که ضربه مغزی شد 

  با دیدن اون صحنه از حال رفتم وقتی به هوش اومدم

    تو بیمارستان بودم صدای گریه و جیغ میومد

  یه مقدار فکر کردم یادم اومد بهروز من مرده

   و من مقصر بودم واسه اون گریه می کردن

   اشکم بی اختیار چکید  پرستار اومد بالای سرم

   پشت سرش مامانو بابام هم اومدن/

   هی با گریه ازم پرسیدن چه اتفافی افتاده چی می تونستم بگم

   فقط گریه می کردم

   پلیس اومدو همرو بیرون کرد همه چیزو براش تعریف کردم 

   مشخصات کامل امیرم بهش دادم رفتن دنبالش 

   پیداش نکردن دانشگاه هم  نمی رفت رفتن خونش اونجا هم  نبود

  خواستن ممنوع خروجش کنن اما  از ایران خارج شده بود 

   به هر نحوی بود بعد ازیه مدت پیداش کردن

  (داستانش طولانییه/ سانسور می کنم) 

  حالا کاری نداریم چه به روزش اوردن گفتنش فایده ای هم نداره

  مهم اینه که چه به روز منو خانوادم اومد

 بهروز رفتو تمام خوشیهامو برد وهنوز با گذشت چند سال 

  خودمو به خاطر اشتباهم سر زنش می کنم

  وخودمو قربانیه اصلی این ماجرا میدونم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:9  توسط نگار  | 

 

 تاحالا  فکر کردي؟!

 خيلي وقتا پيش مياد يه مطلب جالب مي خونيم اون لحظه برامون عجيبه

 يه مقدار بهش فکر مي کنيم بعد از ياد ميبريمش

 بدون اينکه اونو ملکه ي ذهنمون کنيمو ازش درس بگيريم.......

 چرا فکر مي کنيم که مرگ فقط مال همسايست!!!!!!!!!!!!!

 

 اين فقط يک داستان نيست  .......

                                          خوب گوش کن ! صداي زنگ خطره!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:4  توسط نگار  | 

 

 سال سوم گرافيک  بودم اولين روز بعد از تعطيلات عيد بود تو

  کلاس با برو بچ نشسته بوديم که مارال اومد تو کلاس

 همه خشکمون زد مخصوصا" من چشمام گرد شده بود

 با تعجب گفتم: مارال ازدواج کردي؟

   مارال با لبخنداومد کنارمون و گفت: اره

   گفتم کي؟ چه بي خبر؟ با کي؟ گفت : با افشين

    گفتم : چي افشين؟؟!!!!گفت  :اره /  دهم عيدم جشن عقدمون بود

   باورم نمي شد افشين کجا مارال کجا؟؟!

   مارال با اافشين  از طريق چت اشنا شده بود افشين

    از يه خانواده ي سرمايه دار و با پرستیژ بود تو جردن

    اما مارال از يه خانواده ي معمولي  تو پایین شهر

    از نظر چهره هم افشین خيلي خيلي از مارال سر بود

    من که فکرشم نمي کردم افشين مارالو براي ازدواج قبول کنه

    خلاصه هممون کلي تعجب کرديم اون روز گذشت

    و قتي زنگ خونه خورد و ما به سمت خونه ميرفتيم

    متوجه افشين شدم که به الگانس سفيدش تکيه داده /

     دروغ چرا يک لحظه به مارال حسوديم شد مگه من چيم از مارال کمتر بود

    با دیدن مارال درو براش باز کردو مارال سوار شد برامون دست تکون دادو رفت

   همينطور به سمت خونه ميرفتم و تو دلم به مارال فکر ميکردم

    که چشمم به کافينت افتاد يک لحظه وسوسه شدم و با خودم گفتم

   اگه مارال تونست همچين فرديرو شکار کنه منم مي تونم مگه چيم ازش کمتره

    من هم ازش خوشکل ترم هم وعضمون بهتره /بي اختيار به سمت کافينت رفتم

   آيدي نداشتم از رئيس کافي نت خواستم برام ايدي درست کنه 

    بعد از اين که آيدي ساخته شد باهاش وارد رم شدم چند لحظه صبر کردم

  تا چند تا پيام برام اومد يکيش نوشته بو کامي 24/يکيش ساسان23/ و اون یکی بابک 26

   دودل بودم جواب کودومو بدم بي اختيار دستم به سمت  پيام بابک رفتو سلام کردم

   ازم خواست خودمو معرفي کنم منم معرفي کردم خيلي از اسمم خوشش اومده بود

   فوق ليسانس زبان بود مهندسي ساختمانم خونده بود و بچه ي نياوران بود

    ازم خواست بهش وب بدم راستش بلد نبودم چون اولين بار بود که چت مي کردم

  اما روم نشد بگم بلد نيستم گفتم اول با هم اشنا مي شيم بعد حضورا" همو مي بينيم

  قبول کرد و گفت باشه پس منم خودمو  الان بهت نشون نميدم

  با اين که خيلي دوست داشتم ببينم چه شکليه به خاطر دروغي که گفته بودم

   مجبور شدم قبول کنم

  اون روز خيلي با هم صحبت کرديم بابک فرد شوخ و باهالي بود از چت کردن باهاش

   خيلي لذت بردم اونم از من خيلي خوشش اومده بود

  ديگه خيلي ديرم شده بود وقتي داشتم از ش خداحافظي ميکردم

  بابک شماره همراهشو برام نوشت و گفت هر وقت اومدي نت يه زنگ بزني منم ميام

  بعد از نوشتن شماره خداحافظي کردم و به سمت خونه راه افتادم.

  اون روز فقط به بابک فکر ميکردم روز بعد هم بعد از اينکه زنگ

   مدرسه خورد به مخابرات رفتم و شماره ي بابکو گرفتم

  بعد از چند تا بوق بابک گوشي رو برداشت: بله بفرماييد  گفتم : سلام

  بابک گفت: سلام  بفرماييد شما؟ خودمو معرفي کردم وقتي منو شناخت

 خيلي خوشحال شدو بهم گفت که منتظر زنگم بود

 ازم پرسيد که ميرم تو نت  یا نه؟ گفتم اره براي همين زنگ زدم

 بابک گفت: باشه تو برو منم تا پنج دقيقه ي ديگه ميام

 گفتم باشه من منتظرم و بعد خداحافظي کردم و به سمت کافي نت راه افتادم 

  منتظر موندم تا بالاخره بابک روشن شد دقيقا" سر پنج دقيقه از اين خوش قوليش

  خيلي خوشم اومد

 دباره سلام کردم جوابمو داد و حالمو پرسید تشکر کردم  ازم پرسید:کی می تونم  ببینمت؟

 گفتم عجله نکن وقتش که شد خودم خبرت می کنم /

  گفت:اما من دیگه طاقت ندارم می خوام هر چه سریعتر ببینمت

 این حقمه که بدونم با کی دارم صحبت کنم بد می گم؟

 گفتم نه درست می گی اما اگه من ازت خواهش کنم یه مقدر صبر کنی چی؟

 اخه ما تازه یه روزه که باهام اشنا شدیم هنوز دقیق همو نمی شناسیم ؟

 گفت درسته اما  می شه این کارو کرد اول همو ببینیم اگه خوشمون اومد

  بعد باهم بیشتر اشنا می شیم

 چطوره؟! چند لحظه مکث کردم و گفتم:  فردا زنگ میزنم جوابشو بهت میدم

 قبول کرد /صحبت های اون روزمونم تمام شد و خداحافظی کردیم و من اومدم خونه

 کل اون روزو دو دل بودم که قبول کنم یا نه ترسیدم اگه قبول نکنم بابک بی خیالم بشه

 صبح شد و من برای بابک از مخابرات سر کوچمون زنگ زدم انتظار داشتم

  اون وقت روز خواب باشه

 اما بلعکس بیدار بود  گفتم چقدر سحر خیزی؟ خندیدو گفت :خانمی زندگی خرج داره دیگه

 برای اینکه پول در بیاری باید بری سر کار برای اینکه بری سر کارم باید سحر خیز باشی

  بد می گم؟خندیدم گفتم نه کاملا" درست می گی

  گفت: خوب خانم بفرمایند که این انتظار ما کی بالاخره به اتمام میرسه

  گفتم بعد از ظهر خوبه؟گفت:عالیه اما چه ساعتی و کجا؟گفتم اونو دیگه تو بگو/

  گفت: اختیار داری خانمی هر جا شما بفرمایید ما فرمان برداریم گفتم:

  ساعت پنج کافی شاپ(...)

   خوبه؟ گفت: عالیه مشتاقانه منتظرتم/ گفتم: چطوری بشناسمت؟

  گفت: یه شاخه رز میگیرم دستم خوبه گفتم:اره خوبه/ بعد باگفتن دیرم شده خداحافظی کردم.

 بعد از مدرسه رفتم خونه بعد از ناهار و کمی استراحت به مامانم گفتم می خوام برم

  کتابخانه اونم اجازه داد /بعد رفتم یکی از بهترین لباسامو پوشیدم یه مقدار ارایش کردم

 خداییش خوشگل شده بودم بعد حرکت کردم خیلی استرس گرفته بودم

  بالاخره ساعت پنج وپنچ دقیقه

 به کافی شاپ رسیدم پایین چند نفر نشسته بودن اما هیچ کدومشون گل رز نداشتن

 رفتم طبقه ی بالا/ وای دیدمش دقیقا" روبروم نشسته بود بلوز مشکی اندامی آستینشو تا

 آرنج تا زده بود و شلوار مشکی  مو های لخت و مشکی چشمای توسی و متالیک

 صورت زیبا و جذاب و بدون عیب اما به جای یه شاخه رز یه دسته رز اتشین رو میز بود

 یه لحظه شک کردم نکنه خودش نباشه دورو ورم و نگاه کردم کسی جز اون نبود همینطور

 مات نگاش میکردم با دیدنش سست شده بودم /

 با دیدن من از جاش بلند شد وای چه قدو هیکلی

 داشت دیگه داشتم از پا میافتادم تو هپروت بودم که با صدای قشنگ و مردونش

 اسممو صدا زدو گفت:(.....)خودتی؟! دیگه مطمئن شدم که خودشه

 اروم گفتم بله خودمم /با لبخند گفت: عزیزم چرا ایستادی بیا بشین

 ارام ارام به سمت بابک رفتم صندلی رو برام کشید کنارو نشستم

  تمام بدنم میلرزید سرخ شده بودم تو چشام نگاه کردو گفت حالت خوبه ؟!

 گفتم مرسی خوبم/ گفت: نه مثل اینکه زیاد خوب نیستی چیزی شده؟

 گفتم راستش اولین باره به یه پسر قرار میزارم  یه مقدار میترسم

 خنده ی شیرینی کرد و گفت: خوب منم اولین بارمه ! این که ترس ندارمه

 کاری نمی خوایم بکنیم چند کلمه صحبت می کنیم بعد میریم

 خانمی تا من پیشتم از هیچ چیزی نترس خوب؟

 خندیدم و گفتم باشه/با لبخند نگام کردو گفت مرسی از این که اومدی

 حالا بگو ارزش دیدن داشتم یا نه؟

 می خوام رک حرفتو بزنی اگه خوشت نیومده راحت بگو گفتم:

   پسر به این خوبی مگه می شه کسی خوشش نیاد؟!!!

  شما چطور؟ سرشو به من نزدیک کردو گفت: می خوام یه اعترافی بکنم

  فکر نمی کردم اینقدر خوشکل باشی

 لبخند زدم و گفتم مرسی لطف دارین  خیلی جدی گفت: نه اصلا" من عادت ندارم

  الکی به کسی لطف کنم واقعیتو گفتم دباره لبخند زدم و چیزی نگفتم:

  گارسون اومدو نوشیدنی سفارش دادیم کلی با هم حرف زدیم خیلی قشنگ

 حرف میزد بابک شماره ی اتاقشو برام نوشت /بعد از این که حرفامون تمام شد

  بلند شدیم که بریم بابک ازم خواست که منو برسونه اول قبول نکردم

  اما خیلی اسرار کرد مجبور شدم قبول کنم بابک رفت و در ماشینشو باز کردو

 منتظر من شد وای یه بی ان وه مشکی  بابک در ماشین و برام باز کرد

 باورم نمی شد همه چیز مثل یه خواب بود   سوار شدم بین راه بابک حرف میزدو

 من مات نگاش میکردم خیلی خوشگل بود

 از این که باید ازش جدا می شدم دلم گرفت ولی از روی ناچاری خدا حافظی کردم

 بابک اخرین لحظه که داشت ازم جدا میشد دستمو گرفت وگفت منو منتظر نزاریا

 طاقت ندارم حتما" زنگ بزن با گفتن حتما" ازش جدا شدم و بابک حرکت کرد

 یه جا ایستادمو دور شدنشو تماشا کردم هر لحظه که دورتر می شد

 احساس می کردم بیشتر دلتنگشمی شم اون روز و روز های دیگه هم گذشتن

  روزی دو سه بار با بابک صحبت می کردم امتحانات ترم

 نزدیک شد اصلا" درس نمی خوندم کارم این شده بود یا به بابک فکر کنم

  یا باهاش صحبت کنم دو روز مونده بود به امتحان زبانم بهم گفت:

  اگه بخوام می تونه باهام کار کنه منم که از خدام بود

 با بابک  باشم قبول کردم مثل همیشه یه خالی دیگه بستم و با بابک قرار گذلشتم

  بیاد دنبالم قرار شد برم خونشون گفته بود مامانم خونست منم با خیال راحت رفتم

 خیلی بهش اعتماد داشتم

 بالاخره بابک اومد دنبالمو رفتیم خونشون وارد حیاط شدیم

 یه حیاط بزرگ و پر گل یه استخر بزرگ و قشنگم

 وسطش بود دورو ور حیاط چند تا آلاچیق داشت با هم وارد خانه شدیم

 یه خونه ی بزرگ ودوبلکس ومدرن با وسایل لوکس و شیک بابک مادرشو صدا زد

 ویه خانم خوشگل و با گلاس وارد اتاق شد با لبخند به سمت من اومدو گفت :

به به عروس گلم خوش اومدی عزیزم بابک جان بیارش تو چرا دم در نگهش داشتی

 سلام کردم و باهاش دست دادم روی مبل نشستم مادر بابک گفت :

 عزیزم راحت باش مانتو در بیار هوا گرمه

 مانتومو در اوردمو دباره نشستم بابک گفت مامان اگه اجازه بدین ما بریم سر درسمون

 زیاد وقت نداریم میوه و شربتم بی زحمت خودتون بیارین مصطفی نیاد بالا(خدمتکارشون)

 مادرش گفت: چشم عزیزم شما رحت باشین از مادرش عذر خواهی کردم و بلند شدم 

 از پله رفتیم بالا تا به اتاق بابک رسیدیم رفتم تو اتاقو روی مبل نشستم بابک

 روی تخت نشست و نگام می کرد گفتم: مادر مهربونی داری بهت تبریک می گم

  گفت: مرسی عزیزم لطف داری همین لحظه در باز شدو

 مادر بابک با میوهو شربت و شیرینی وارد اتاق شدو گفت:

 بابک جان از مهمانت پذیرایی کن تشکر کردم

  با گفتن: خوب من مزاحمتون نمی شم چیزی خواستین حتما" بگین از اتاق خارج شد

 بابک بهم اشاره کرد بیام پیشش بشینم منم بلند شدم

 و رفتم کنارش وقتی ایستاده بودم براندازم

 کردو گفت هیکلت بدون مانتو خیلی جالب تره لبخند زدمو نشستم

 بابک شربت داد به دستمو

 چون خیلی تشنم بود خوردم بعد گفت میوتو بخور تا بریم سر درسمون گفتم: میل ندارم 

  کتابامو در اوردم بابک عین بچه ها رو تخت دراز کشیدو گفت راحت باش

 منم مثل بابک دراز کشیدم  وشروع به خوندن کتاب کردیم

 و من به جای اینکه به کتاب نگاه کنم به  بابک نگاه می کردم بابک

 یه لحظه تو چشام نگاه کردو گفت: چیه عزیزم حواست اینجاست گفتم اره

 گفت نه نیست کتابو بست و گذاشت کنار و گفت چیز دیگه ای نیاز داری گفتم نه!!!!!!!!!!

 گفت :چرا!داری اما نمیدونی چی همونطور که دراز گشیده بود بغلم کرد  اول چیزی نگفتم

 بابک منو بر گردوندو اومد روم گفتم بابک داری چیکار می کنی تو چشام نگاه کرد

 چشاش پره خون شده بود اروم گفت:هیس!!!!!! 

  وشروع کرد لبامو خوردن حالم داشت بهم می خوردم

 اونقدر سنگین بود که نمی تونستم تکون بخورم بعد دباره نگام کردو گفت:

  همینو می خواستی؟ گفتم بابک کافیه برو کنار گفت:

  نمی شه دیگه دست خودم نیست گفتم: یعنی چی می گم برو کنار

 بدون توجه رفت سراغ لباسم خواستم نزارم اما نشد و اون راحت کار خودشو میکرد

  گفتم بابک برو تا داد نزدم فقط یه خنده ی کوتاه کردو دباره مشغول شد 

  کل لباسمو کنده بود داشت لباس خودشو در میاورد دیگه چاره ای نداشتم

  جز این تسلیم شم چشمامو بستم صدای باز شدن در اومد

  چشامو باز کردم مادر بابک بود خوشحال شدم گفتم الان یه چیزی بهش می گه

 دیدم با لبخند نگام کردو گفت بابک جان چیزی نیاز نداری ؟

  بابک داد زد نه گم شو بیرون مادرش رفت و در و بست  یه لحظه دادم رفت هوا

  بابک عین وحشیا (................)منم از درد فقط جیغ میزدم یه لحظه

 احساس کردم یه چیزی درونم شکست انگار تمام قصه های دنیا رو ریختن تو دلم

 اون اتفاقی که نباید میفتاد

 با ساده لوح بودن من افتاد حالا دیگه فقط گریه می کردم  وقتی بابک

 کارش تمام شد خودشو کشید کنار نا نداشتم بلند شم تو همون حالت

 بهش بدو بیرا میگفتم و به خودم فهش میدادم بابک بلند شدو

  با وقاهت تو چشام نگاه کردو گفت چته اتفاقی نیافتاده که اینطور مور مور می کنی

  اه کوفتمون کردی گفتم عوضی باز می خواستی چی بشه؟

  حالا چه خاکی تو سرم بریزم  گفت: اگه قول بدی هفته ای یه بار مال من باشی

   منم کاری می کنم که مشکلی پیش نیاد خیلی عصبانی شده بودم با

  مشت به جونش افتادم بابک حولم دادو گفت یکی بیاد این دیوونرو از اینجا ببره

  و از اتاق رفت بیرون با گریه لباسمو پوشیدم  یک دفعه یه مرده 35/40 ساله اومد تواتاق

  و گفت راه بیافت بریم خواست دستمو بگیره گفتم ولم کن کثافت و راه افتادم

   نه تو سالن نه تو حیاط هیچ کس نبود سوار ماشین شدم بین راه بی اختیار

  در ماشینو باز کردمو خودمو پرت کردم بیرون چون از اینکه چه اتفاقی

   قراره برام بیافته می ترسیدم

  دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم مامانمو دیدم که گریه می کنه

   و می گه دختر چه بلایی سر خودت اوردی حالا چه خاکی تو سرمون کنیم 

   کجا رفتی این بلا رو سرت اوردن پرستار

 مادرمو بزور بردبیرون دست و پام شکسته بود خیلی درد داشتم اما

 این درد از درد درونم بیشتر نبود از فکر اینکه مامانم همه چیزو فهمید

  داشتم دیوانه می شدم  یه لحظه ارزوی مرگ کردم

 بعد اون ماجرا خیلی رد بابکو گرفتم اما پیداش نکردم که نکردم

  تازه بعد از یک ماه گندش درو مد که باردارم هستم  آتیشی که مثلا"

 داشت خاموش می شد دباره شعله ور شد مامانم راه میرفت نفرینم می کرد

  و منو باعث ابرو ریزی میدونست /اون بچه ی بیگناه رم

 بر خلاف میلم از بین بردم و از اون به بعد شب و روزامو با خاری

 و سر افکندگی گذروندم از همه جالب تر خبری بود که بعد از چند

 ماه شنیدم افشین نامزد مارالو با چند تا دختر گرفتن اونم بعد از اون ماجرا

  به یه کشور دیگه رفت و دیگه خبری ازش نشد اینم عاقبت اینطور

  آشنایی ها و ای کاش هیچ کس  هیچ وقت تجربش نکنه.............

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط نگار  | 

مطالب قدیمی‌تر